
ما وارثان جنگ در کتابخانههای سوختهایم
دختر گریه میکرد. دورش جمع شدیم. کتابش را میخواست. کتاب فارسی اول دبستان. بابایش دوید. مردها هم پشت سرش. برای آوردن یک کتاب! کتابی که دخترک میخواست شعرش را بخواند، اما این بار فقط برای «ایران»؛ بخوانیم برای ایران …
سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: به قول شاعر «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» اما زنده ماندیم. بازگشته از شبی دراز و پر از درد. فکرش را کنید ایران یک قبیله باشد و ما تنها بازماندگانش. رج به رجِ قالی جانمان خنجر و شمشیر و بعدها موشک خورده بود و ترکش. اما هنوز روی دارهایمان آویزان بودیم به جرم زندگی. و آه از تاریخی که کشاکشش با ما چهها نکرده. خانم کتابدار کتاب «تاریخ مغول» را ثبت کرد و چشمهایش را با پشت دستش مالید. خسته بود و کوفته. ترسیده بود و میخواستم حواسش را از این جنگ حاضر پرت کنم به جنگ قرنها پیش. گفتم: «مگه کاری از مغولها براومد؟» خندید: «زورشون به کتابا رسید؛ خیلی باهوش بودن!»
راست میگفت خانم کتابدار. مغولها جنگجوهای باهوشی بودند. آنها به خوبی زیر و بم سمفونی ایرانی جماعت را درآورده بودند که برای کُشتن «ایران»شان، نیزه و شمشیر کافی نیست. و دو هزاریشان افتاده بود که اگر قرار باشد فرهنگ خودشان را به خورد این مردمان اهل ادب بدهند باید اول کتابهایشان را بسوزانند!
