برای دیدار با خانواده شهید سیدعلاءالدینهاشمیان راهی دولتآباد میشوم
جوان آنلاین: برای دیدار با خانواده شهید سیدعلاءالدینهاشمیان راهی دولتآباد میشوم. به بلوار قدس، خیابان هوشمند میروم. در مسیر بازدید به داروخانهای میرسم که پدر و دختران خانواده هاشمیان در آن کار میکنند. روی شیشه داروخانه برگهای ساده، اما پرمعنا چسبانده شده است: «ما به کسانی که توان خرید دارو ندارند، کمک میکنیم.» این جمله کوتاه گویای دل بزرگ و روح بلند خانوادهای است که یاد و راه شهیدشان را با مهرورزی زنده نگه داشتهاند. بسیاری از مردم محل، از این اقدام خیرخواهانه خانواده شهید برایم نقل قول کردهاند. سیدجعفر هاشمیان، پدر شهید مردی از دیار عراق است که پس از اخراج شیعیان راهی ایران شد و در روزهای پرشور جهاد فرزندش سیدعلاءالدینهاشمیان را به میدان جهاد سپرد. شهیدعلاءالدین هاشمیان در ۲۷ فروردین ۱۳۶۷ به فیض شهادت نائل آمد. با ورود به خانه شهید، پدر مهربان، خواهر دلسوز و عروس خانواده هاشمیان را میبینم که گرمای محبتشان حال دلم را خوب میکند. قاب عکس مادر شهید روی دیوار خبر از نبودنش میدهد و جای خالی که با هیچ چیز دیگری پر نمیشود. وقتی پای صحبتهای پدر ۸۵ساله خانواده مینشینم، تازه میفهمم چرا مردم این همه از خوبی و بخشندگی او و اهل خانهاش میگویند. یاد و نام شهید سیدعلاءالدین هاشمیان، نه فقط در قاب عکسها، بلکه در دلهای مردم و در عمل نیک خانوادهاش زنده است؛ ساده، بیادعا و زیبا. در این نوشتار حرفهای پدرانه شهید سیدعلاءالدین هاشمیان را با هم میخوانیم تا با سیره و سبک زندگی شهیدش سیدعلاءالدین هاشمیان آشنا شویم.
میهمانهای خوانده عراقی!
پدر شهیدسیدعلاءالدین هاشمیان از همان ابتدا رسم میهماننوازی را به خوبی به جای میآورد. به محض ورودمان با همان لهجه عراقیاش ما را به وعده ناهار دعوت میکند. مهربان است و صمیمی. سؤالاتمان را با هم مرور میکنیم و او اینگونه روایتش را از فرزند شهیدش آغاز میکند. ما اصالتاً ایرانی هستیم و بنا به شرایطی که داشتیم از سالیان بسیار دور در عراق زندگی میکردیم. من همانجا ازدواج کردم و برای امرار معاش و تأمین مایحتاج خانواده در داروخانه مشغول به فعالیت شدم. سال ۱۳۵۰ بود که صدام ما را از عراق بیرون کرد و به ایران بازگشتیم. آن زمان من ۳۰ سال داشتم. ابتدای ورودمان باید به اجبار در اردوگاههایی که برای ما تدارک دیده بودند، زندگی میکردیم. ما شرایط سختی را در آنجا سپری کردیم.
خوب به یاد دارم که آن زمان از طرف دولت شاهنشاهی بارها به اردوگاه آمدند و به ما در مورد دخالت نکردن در سیاست و فعالیتهای انقلابی تذکراتی دادند و خط و نشان کشیدند. شش ماه از عمرمان را در آن اردوگاهها سپری کردیم. بعد از خروج از آنجا هرکدام از خانوادهها و بستگان ما به شهر و دیاری عزیمت کردند. پدر، مادر و برادرم و خانوادهاش به شیراز رفتند و ما به تهران آمدیم و باقی فامیل هم به آمل رفتند. باید زندگیمان را از صفر شروع میکردیم. من ابتدا در ناصرخسرو اتاق کوچکی برای خانوادهام مهیا کردم. آن زمان چهار فرزند داشتم و پسرم شهیدسیدعلاءالدین هاشمیان حدود چهار سال داشت. کمی بعد به کاروانسرایی رفتیم که اتاقهای زیادی برای زندگی داشت. هر طور بود زندگیمان را از ناصرخسرو و آن کاروانسرای بسیار شلوغ و پر ازدحام به شوش و بعد هم دولتآباد رساندیم. در همه این مدت در داروخانه مشغول به کار بودم و در همین داروخانه سبحان واقع در فلکه دوم دولتآباد بازنشسته شدم.
