مادرانی پشتِ درهای بسته؛ روایت انتظاری که تمام نمی‌شود

در خانه‌ای که سکوت بر راهروهایش سنگینی می‌کند و نگاه‌ها به درِ ورودی دوخته شده، مادرانی زندگی می‌کنند که سال‌های پایانی عمرشان را با دلتنگی می‌گذرانند.

مادرانی پشتِ درهای بسته؛ روایت انتظاری که تمام نمی‌شوددر خانه‌ای که سکوت بر راهروهایش سنگینی می‌کند و نگاه‌ها به درِ ورودی دوخته شده، مادرانی زندگی می‌کنند که سال‌های پایانی عمرشان را با دلتنگی می‌گذرانند.

به گزارش عصرتبریز، وقتی وارد خانه سالمندان می‌شوم، حس می‌کنم زمان در اینجا آهسته‌تر حرکت می‌کند. پشت پنجره‌ها، مادرانی نشسته‌اند که نگاهشان سال‌هاست به در دوخته شده؛ چشمانی روشن، اما فرسوده از انتظار.

یکی از مادران با صدایی لرزان می‌گوید:«چهار تا بچه دارم… ولی وقتی پیر می‌شی برای بچه‌هات زیادی می‌شی. وقتی سال‌ها ستون خونه باشی و بعد حس کنی بار اضافه شدی… این از مرگ سخت‌تره.»

او ادامه می‌دهد:«سال‌ها خودمو فراموش کردم تا بچه‌هام به جایی برسن… ولی حالا چون زندگیشون شلوغه، منو آوردن اینجا. انگار دیگه مادر نمی‌خوان. این قلب آدمو می‌سوزونه.»

منبع  : عصر تبریز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *