در زندان اوین افرادی مثل موسی خیابانی و مسعود رجوی نیز حضور داشتند. البته افرادی نبودند که زیاد اهل گفتگو و رفت و آمد باشند و نسبت به ما نگاهی از بالا به پایین داشتند از همان موقع هم مشخص بود که فکرها و برنامه هایی در سر دارند.
ساعت ۱۱:۳۰ دقیقه ظهر بود تلفن را برداشتم و با یکی از مبارزین چهرههای دوران ستمشاهی در بوشهر که به واسطه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی با وی آشنا شده بودم تماس گرفتم.
بوق دوم هنوز نخورده بود که حاج عبدالله تلفن را پاسخ داد، شروع به احوال پرسی و خوش و بش کردیم، گفتم حاج آقا قرار بوده شما رو ببینم اما الان در حال تهیه گزارشی هستم و بهانهای شد که خدمتتان برسم. حاجی آقا با لحن مهربانانهاش و با اشتیاق گفت حتما ولی الان وقت اذان است بعد از اذان منزل هستم؛ گفتم متاسفانه باید بروم کلاس بعد از ساعت هشت مزاحم میشوم.
کلاس تمام شد به سمت خیابان امام خمینی(ره) (سنگی) حرکت کردم؛ همانند همیشه مملو از جمعیت و ماشین بود و عبور از خیابان بسیار کلافه کننده بود و جوابگوی این حجم ترافیک نیست؛ از طرفیعدم پارکینگ طبقاتی در منطقهای که هر شخصی به هر بهانهای روزانه اگر یکبار هم شده، باید از آن عبور کند، معضل چندین و چندساله بوشهری هاست.
رطوبت هوا زیاد شده بود؛ وارد یکی از فروشگاهها شدم و نوشیدنی خنکی گرفتم، از فروشنده جوان پرسیدم وضعیت چطور است؟ جوان گفت وضعیت آرام و خوب است، هفته های قبل تجمعات کوچکی بود و مجبوره با فساد باید گسترش پیدا کند و افرادی که از بیت المال سواستفاده کردهاند و اکنون علیه نظام از این پولها دارند استفاده میکنند باید به شدت برخورد شود.
ساعت را نگاه کردم دیدم ۲ ساعت گذشته است چون صحبتهای آقای فاتحی برایم قابل تامل بود متوجه گذشت زمان نشدم، از آقای فاتحی کسب اجازه کردم که در فرصت دیگر برای شنیدن خاطراتش بیایم؛ با خنده گفت کجا خرمای دشتی را باید با خودت ببری گفتم چشم اما یادتان باشد دشتستان که آمدید باید مقداری خرما با خود بیاورید و دفعات بعد به مهمانانتان خرما کله درشت دشتستان را بدهید.
