داستان کوتاه و بسیار جالب سوسمار مهربان و شکارچی
روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه هایش توی باتلاق کنار آبگیر تنشان را به گل میزدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدنشان را در آب خنک فرو بردند.
داستان کوتاه و بسیار جالب سوسمار مهربان و شکارچی
داستان کوتاه و بسیار جالب سوسمار مهربان و شکارچی
روز خیلی گرمی بود، سوسماری با بچه هایش توی باتلاق کنار آبگیر تنشان را به گل میزدند. از گرمای هوا کلافه شده بودند. به طرف آب رفته و بدنشان را در آب خنک فرو بردند.