۴ مرداد ۱۴۰۵ – ۰۶:۴۵
به گزارش خبرآنلاین روزنامه همشهری نوشت: نفس همایون به نفس مازیار بند بود و برای برادر تهتغاری آرزوهای دور و دراز داشت، اما بمباران پل ورودی روستای نیمهکار باعث شد خواب و خیالهای رنگی آنها هیچوقت تعبیر نشود…
داغ پسرها قلب بیمار مادر را مچاله و بیتاب کرده، اما «هنوز رفتن آنها را باور نکرده است.»؛ این جملات را غلامحسین رازمند، مدیر روابط عمومی بهزیستی استان هرمزگان که به دیدار این خانواده رفته بود، در توصیف وضعیت مادرداغدار میگوید. به گفته او مادراین دو شهید در دیدار مردم و مسئولان با این خانواده مدام تکرار میکرد: «پسرم خیلی مهربان بود. از صبح تا شب کار میکرد تا دست و بالش باز شود و من را پیش یک دکتر خوب ببرد. شبهایی که من درد داشتم خواب به چشم همایونم نمیآمد و مثل پروانه دورم میچرخید. باور نمیکنم پسرم دیگر برنمیگردد. هر شب چشمم به در است تا همایون بیاید و حالم را بپرسد. برایش آرزوها داشتم… میخواستم دامادش کنم…»
برادر مهربان مازیار
همایون برای ٤برادرش برادر بزرگ و مهربان بود، اما حساب مازیار از همه برادرها سوا بود: «مازیار را همایونرفتند، دلشوره میگرفتم که اتفاقی برایشان نیفتد.» وقتی مادر دلواپس و نگران رفتن پسرها را تماشا میکرد، همایون دلش را قرص کرد: «مادر جان، دشمن به این روستای کوچک کاری ندارد. غمت نباشد، زود برمیگردیم.»
آخرین دیدار
ساعتی بعد که صدای مهیب انفجار خانههای قدیمی روستای نیمهکار را به لرزه انداخت، بند دل مادر پاره شد: «همایون… مازیار…» همایون هم نگران مادر و بچهها شده بود و وقتی زنگ زد تا از حال آنها خبر بگیرد، دل مادر به شنیدن صدای پسرکش قرص شد: «زنگ زد و حال ما را پرسید، ولی تلفنش قطع شد و نتوانستم جوابش را بدهم. وقتی دوباره اینجا را بمباران کردند، دیگر تلفن همایون جواب نمیداد.»
