
گروه فرهنگی – محمدباقر مفیدی کیا: دانشجوی ترم دو و سه بودیم. ملول از دروس عمومی حوصله سربر. عطش یاد گرفتن داشتیم. شوق رفتن سر اصل مطلب! یاد گرفتن سینما! تا رسیدن به فصل دروس تخصصی هنوز کلی زمان برای سوزاندن مانده بود! تازه معلوم نبود فصلش که رسید خیلی لقمه های دندان گیری هم گیرمان بیاید. خودمان دست به کار شدیم. خودجوش. یعنی همت چند نفر از بچه ها بود. بیشتر از همه امیرمهدی پوروزیری. رفتند سراغ حاج نادر. گفته بود وقت ندارم؛ غیر از مسئولیت های مختلفش، مشغول بشارت منجی هم بود. خلاصه دست رد به سینه بچه ها زده بود. وقت اذان که می شود، بچه ها همانجا در دفترش می ایستند به نماز. پاینده مهر پیشنماز می شود و پوروزیری و شفاه به او اقتدا می کنند. حاج نادر که می آید و می بیند، خوشش می آید. می پرسد:
چند نفر مثل خودتان دارید؟ و کلاس خیلی زود تشکیل شد.
به گزارش بولتن نیوز،< تقطیع را، مونتاژ را. شش هفت جلسه غیر از آنالیز میزانسن ها مشقمان همین بود. استوری بوردینگ. بعد گفت یک فیلمنامه ساده بنویسید، دوربین بیاوریم برویم توی راهروهای دانشکده بسازیمش. خودش شد کارگردان و ما هم عواملش. من و سید خردمندان بازیگر جلو دوربینش بودیم. کیف می کردیم وقتی کارگردانیمان می کرد. راهروهای کارمندی دانشکده را که شلوغ کردیم، تحملش نکردند. کلاس هایش دورۀ دوم نداشت اما همان یک دورۀ غنیمتی شد سرمایه مان. هنوز که هنوز است داریم از همان سرچشمه تغذیه می کنیم. حرف من نیست، حرف بیشتر بچه های آن دورۀ رویایی است. اصلا خودم را می گویم. من شاگرد برخی اساتید و کارگردان های بزرگ سینمای ایران بوده ام. از هر کدامشان هم خیلی چیزها یاد گرفته ام. خیلی. در این بیست سال هم تا دلتان بخواهد خوانده ام و دیده ام و تجربه کرده ام و یاد گرفته ام و حتی یاد داده ام. اما هنوز که هنوز است وقتی قرار است بروم سر صحنه و کارگردانی کنم، وقتی طبق معمول استرس های شب کنکوریم عود می کند، وقتی مثل همیشه شبیه بازیگری می شوم که قبل از هر اجرا روی صحنه تئاتر چشمۀ آدرنالینش فوران کرده، تنها سوختی که ناخودآگاه موتورم را راه می اندازد همان العلم فی الصغری است که حاج نادر کالنقش فی الحجرمان حک کرد!
