22 شهريور 1398
اگه قرار باشه که بترسیم و از ترس مردن لباس نپوشیم، نمیتوانیم به خودمان بقبولانیم که پاسدار هستیم. این لباس را خودمان درست کردیم و باید این یادگار انقلاب را حفظ کنیم.
بُرشهایی از زندگی این قهرمان کشورمان که در کتاب «میرزا محمد پدر کردستان» به کوشش علی اکبری گردآوری شده است را منتشر میکند.
روایت ششم؛ راوی محفوظ
به سنندج رسیدیم، بر اثر درگیری و تیراندازی زیاد، در و دیوارهای شهر پر شده بود از جای گلوله و انفجار. محمد با ناراحتی در و دیوارهای شهر را نگاه میکرد و سر تکان میداد. او عادت داشت که همیشه لباس سپاه به تنش باشد و هیچ گاه لباس سپاه را از تن بیرون نمیآورد. میگفت «اگه قرار باشه که بترسیم و از ترس مردن لباس نپوشیم، نمیتوانیم به خودمان بقبولانیم که پاسدار هستیم. این لباس را خودمان درست کردیم و باید این یادگار انقلاب را حفظ کنیم».
