شنبه 28 اسفند 1395 12:27 ساعت

عید است و نوروز و خيابانی سرشار از آدم ها و ماشين ها و”سهراب” ده ساله اي كه به دقايقي بعد مي انديشد؛ به زمانی كه بايد چشم هاي نابيناي پدر را ياور و راهنما باشد تا صداي ويلون كهنه و خوش نواي او، سكه ساز زندگي شان شود و…
گروه فرهنگی رجانیوز – حمیدرضا نظری: … بوی عيد می آید و صداي زوزه باد بهاري و اتاقكي فرسوده و تهي از نان و مادري نحيف و بيمار كه در ميان سرفه هاي جان خراش، به خيابان و مردي نابينا و “سهراب” ده ساله اش مي انديشد؛ پسربچه ای خندان که دلش می خواهد صورت خود را سیاه کند و “حاجی فیروز” کوچک این شب ها و روزهای مردم شهرش شود…
تصويري از پسربچه در لباس حاجي فيروز، نفس را در سينه پدر نابينا تنگ مي كند؛ او نمي خواهد كه فرزند كوچكش لباس قرمز حاجي فيروزهاي زمانه را بر تن كند و با صورتي سياه، پايان زمستان سرد و آغاز بهار دلنشين را فرياد بزند…
