
انیسالدوله تصمیمش را گرفته بود؛ قلیانِ مخصوص شبنشینیهایش با ناصرالدین شاه را شکست و سرش را با غرور بالا گرفت: «چرا دست دست میکنید؟ قلیانها رو جمع کنید و بشکنید! مگه فتوای میرزا رو نشنیدید؟!»
به گزارش مجله خبری نگار، انیسالدوله در اندرونی ایستاد. با خودش یک به دو بود. رفت و دوباره برگشت و به انعکاس چشمهای مشکیِ وحشتزدهاش در آیینهکاریهای براق راهروی پهن و بلند قصر خیره شد. سوگولی ناصرالدین شاه بود و برای خودش برو و بیایی داشت، اما حالا، آنقدر ترسیده بود که هر چند لحظه یکبار، کف دستهای گوشتی عرقکردهاش را به دامن چیندارش میکشید و زیرلب «لا حول و لا قوة إلا بالله» میگفت.
