برای ما دههشصتیها تلویزیون صرفا یک وسیله ارتباطی نبود، یک یار بود، یک دوست…
برای ما دههشصتیها تلویزیون صرفا یک وسیله ارتباطی نبود، یک یار بود، یک دوست…
آن روزها که تلگرام و توییتر هنوز آوار نشده بودند روی سرش، آن روزها که تیوی رادیو را فرستاده بود روی نیمکت ذخیرهها و هنوز تابلوی تعویض خودش نرفته بود بالا، شده بود همهچیز ما دههشصتیها در گرمای کشنده تابستان یا برف و یخبندان سرد زمستان. تلویزیون شده بود تنها رفیق شفیق ساعتهای تنهایی و بیحوصلگیهای نسلی که نه گوشی داشت و نه اینترنت.
آن روزها خیلی که لاکچری بودی یکی دو ساعتی سگا یا آتاری را میکردی توی چشم تلویزیون! اما مگر این عشق تنهایت میگذاشت؟ نه! آنها که دلت را میزدند و بچهها هم که میدانستی بساط گل کوچک را راه نیانداختهاند باز میخزیدی کنج اتاق و تلویزیون سیاه سفید، یا وضعتان که خیلی کوک بود از آن رنگیهای تازه به دوران رسیده! پدر سالار عصبانی که میشد انگار تمام تنمان میلرزید… با فیلمهای جمشید هاشمپور عشق میکردیم؛ فیلم تمامنشده یک تکه چوبه میشد تفنگمان و ده پانزده تا بچه که کوچه از سر و صداشان نه این که اخم کند کیف میکرد انگار!
