در بازار اجناس را قیمت کردیم و نیم ساعتی گذشت. از جوی آب کنار خیابان رد شدیم، میخواستم از خیابان عبور کنم که ناگهان احساس کردم از پشت انگار یک کامیون محکم به من زد! در واقع موج انفجار بمب بود، اما آن لحظه اینطور احساس کردم که انگار اتومبیلی به من زده است، چراکه آدم انفجار بمب را متوجه نمیشود و فکر میکند تصادف کرده است!
روزنامه جوان: «من با این پای مصنوعی شاید بهتر از خیلیها از زیباییهای دنیا لذت بردهام.» این جمله را جانباز منیژه صفییاری در گفتوگو با ما بیان میکند. او یکی از جانبازان جنایات منافقین است که در سنین نوجوانی براثر انفجار بمب در خیابان ناصرخسرو یکی از پاهایش را از دست داد. ۱۷ سالگی برای یک دختر، اوج فعالیت و نشاط و سرزندگی است. آن روز میتوانست برای منیژهای که قرار بود برای اولین بار بازار ناصرخسرو را ببیند، یک روز عادی باشد، اما بمب و انفجار، تمام زندگیاش را دگرگون کرد و پایش را از دست داد. با این حال، مثل یک رزمنده سلاح انگیزه و امید را به دست گرفت و زندگیکردن به رغم معلولیت از یک پا را نشان داد. مروری بر خاطرات این بانوی جانباز میتواند یادآور جنایات منافقین هم باشد. کسانی که به اسم خلق، مردم عادی کوچه و خیابان را مورد هدف قرار دادند و هزاران نفر را به خاک و خون کشیدند.
خانم صفییاری چند ساله بودید که جانباز شدید؟
من منیژه صفییاری متولد ۱۳۴۶ در سال ۱۳۶۴ در خیابان ناصرخسروی تهران به دلیل انفجار بمبی که منافقین در یک ماشین جاساز کرده بودند، پای راستم را از بالای زانو از دست دادم. آن زمان ۱۷ سال داشتم.
روز واقعه چه اتفاقی افتاد؟
من آن زمان کلاس دوم دبیرستان بودم؛ مشغول تحصیل در رشته تجربی. آن روز برای اولین بار میخواستیم همراه مادرم به بازار برویم. فردایش امتحان داشتم، اما، چون درسم را کامل خوانده بودم و ذوق دیدن بازار را هم داشتم به مادرم اصرار کردم؛ مادرم خیلی اکراه داشت که برویم. میگفتم دلم میخواهد بازار را ببینم. تأکید میکرد بازار چیزی ندارد که بخواهی ببینی. من هم مدام اصرار میکردم. به هرحال صبح از خواب بیدار شدیم و ساعت هشت صبح به خیابان ناصرخسرو رسیدیم. مادرم داشت برایم تعریف میکرد که ساختمان مخابرات اینجا را بعد از بمبگذاری سال ۶۱ تازه درستش کردهاند. من هم داشتم همینطور نگاه میکردم. کمی اجناس را قیمت کردیم نیم ساعت گذشت. از جوی آب کنار خیابان رد شدیم، میخواستم از خیابان عبور کنم که ناگهان احساس کردم از پشت انگار یک کامیون محکم به من زد! در واقع موج انفجار بمب بود، اما آن لحظه اینطور احساس کردم که انگار اتومبیلی به من زده است، چراکه آدم انفجار بمب را متوجه نمیشود، اما کاملاً ضربهاش مانند برخورد کامیون با من بود.
مادرتان در آن لحظه کجا بودند؟
مادرم کمی از من فاصله داشت. چشمم را که باز کردم، در یک لحظه دیدم پایم کنارم افتاده و به پوستی بند است. همه جا پر از دود و آتش بود. در آن شرایط فقط دنبال مادرم میگشتم و صدایم هم در سینهام حبس شده بود که دیدم مادرم از دور دارد میآید. ۲۰۰متر با هم فاصله داشتیم، مادرم کنارم رسید و در آغوشم گرفت. با بهت و ترس مدام میپرسیدم مامان چی بود؟ جواب میداد بمب بود. با شنیدن این حرف بیشتر بهتزده شدم. محکمتر در آغوشش کشیدم و میپرسیدم اتفاقی برایت نیفتاده باشد. گفت نه من چیزیم نشده، در صورتی که او هم مجروح شده بود، اما در آن لحظات چیزی احساس نمیکرد. پاهایش هنوز داغ بود. پنجه و پاشنه پاهایش همه رفته بود. من چیزی دور و برم ندیدم، اما مادرم تعریف میکرد خیلیها را دیده که سوخته بودند یا در آتش غلت میزدند. خیلیها آن روز شهید شدند. بعد از یک ربع که روی زمین بودیم، آمدند کمکمان کردند و ما را داخل یک گاری گذاشتند؛ گاری که حرکت میکرد، هنوز یک مقدار حس داشتم. میگفتم پایم روی زمین کشیده میشود. دردم را بیشتر میکند، ما را با همان گاری گذاشتند داخل یک وانت. همانجا مادرم را که بغل کردم، دیدم دستم از پشت پر خون شد. وحشت کردم. فکر میکردم قلبش تیر خورده. چیزی از ترکش هم نمیدانستم. التماس میکردم هرچه سریعتر ما را به بیمارستان برسانند.
