قصه ناگفته پدر

پررنگ‌ترین تصویر پدر در ذهن من، شیطنت‌ها و انرژی اوست. شب‌ها معمولاً دیر به خانه می‌آمد و من هم پابه‌پای ساعت بیدار می‌ماندم تا از راه برسد.
21 آبان 1397
پررنگ‌ترین تصویر پدر در ذهن من، شیطنت‌ها و انرژی اوست. شب‌ها معمولاً دیر به خانه می‌آمد و من هم پابه‌پای ساعت بیدار می‌ماندم تا از راه برسد.

 

قصه ناگفته پدر
عکاس زیر پرچم ارباب
عکاس پیش از من رسیده و در را که باز می‌کنم، مشغول گرفتن عکس‌های پرتره است. در دل دعایش می‌کنم که وقت را پر کرده تا خودم را برسانم. خانم تهرانی‌مقدم (که بعدتر می‌فهمم باید خانم «حیدری» صدایش کنم)، من را به حسینیۀ ساختمانشان راهنمایی می‌کند و حتی به لحظه‌اخمی به رویم نمی‌آورد یک‌ساعت دیر رسیده‌ام. کنجکاوانه وارد حسینیه می‌شوم و حیرت از نگاهم به در و دیوار زیرزمین می‌ریزد. همه‌جا پر است از دو نام، از دونفر. سیدالشهدا علیه‌السلام که پرچم‌های عزا و اسباب روضه‌اش دیوار‌ها را در آغوش گرفته‌اند و حاجی؛ حاج‌حسن تهرانی‌مقدم که عکس‌ها و یادبودهایش کنار نام ارباب آرام گرفته‌اند. آن‌قدر محو فضای اطرافم که چندلحظه‌ای می‌گذرد تا حواسم جمع زهرا شود. لبخند می‌زند و آرام به سمتم می‌آید برای مصافحه. صورتش را روسری مشکی ساده‌ای قاب گرفته با چادری که ماهرانه و دقیق به سر کرده. درخشش خالصانه  چشم‌هایش از چشمم دور نمی‌ماند. این، همان‌چیزی است که در تمام دوساعت بعد، همراهی‌ام می‌کند؛ خلوص خارق‌العاده و طراوت ساده‌ای که در همۀ رفتار و سکنات زهرا پیداست و کمکم می‌کند همۀ شرمندگی و دلای شروع گفتگو، از سن و سال و مقطع تحصیلی‌اش می‌پرسم. «کلاس هفتمم». تند چرتکه می‌اندازم و سیستم آموزشی زمان خودم را با او مقایسه می‌کنم تا بفهمم به زبان من، کلاس چندمی است. می‌گوید: «هنوز به سال انتخاب رشته نرسیده‌ام» و از رشتۀ موردعلاقه‌اش که می‌پرسم، می‌گوید: «احتمالاً تجربی را انتخاب می‌کنم». «زهراجان بیست‌جزء قرآن کریم را هم حفظ کرده». خانم حیدری است که گوشۀ حسینیه، روی صندلی ساده‌ای نشسته و گفتگویمان را دنبال می‌کند. سعی می‌کنم از حضور فعالش در مصاحبه استفاده کنم. او هم هرجا خاطرات در ذهن زهرا پس و پیش شده‌اند، به کمک می‌آید. زهرا برایم توضیح می‌دهد: «ما قرآن را از آخر به اول حفظ می‌کنیم، برای همین راحت‌تر است. به مدرسۀ قرآنی می‌روم. کنار درس‌هایمان، قرآن را هم حفظ می‌کنم». می‌پرسم: «کدام سوره را بیشتر دوست داری؟» که بلافاصله می‌گوید: «یاسین». عروس قرآن. لبخند می‌زنم، اما ته دل به این فکر می‌کنم چندبار این‌سورۀ آشنا را برای پدرش خوانده و دلتنگی‌هایش را با آیه‌آیۀ آن تسکین داده. حرف را از خودش به پدر می‌کشم. می‌خواهم ذهنش را به خاطرات دور ببرد، به اولین‌چیز‌هایی که از پدرش به خاطر می‌آورد، به پررنگ‌ترین به‌یادمانده‌ها. این‌طور می‌شود که زهرا تهرانی‌مقدم برایم از پدر می‌گوید، از پدر موشکی ایران. 

منبع  : خبرگزاری میزان

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *