پیکر مجید را به معراج شهدای ایلام منتقل میکنند و همزمان یک سرباز اهل استهبان استان فارس هم که ظاهراً در منطقه سومار به شهادت رسیده بود، به اشتباه با پیکر برادرم جابهجا میشود، یعنی در تابوت هر دو که رویش نام شهدا نوشته میشود جابهجا میشود…
جوان آنلاین: پاسدار شهید مجید کمالی متولد دهم شهریور ۱۳۴۶ در شهرستان گرمسار بود که در تاریخ بیستوپنجم فروردین ۱۳۶۴ در جبهه قلاویزان مهران استان ایلام بر اثر اصابت ترکش از ناحیه پا مجروح میشود، اما در مسیر انتقال به درمانگاه صحرایی، آمبولانس حاوی او مورد اصابت گلولههای دشمن قرار میگیرد و به شهادت میرسد. بعد از انتقال پیکر مجید به معراج شهدا، آنجا پیکر او با شهید دیگری که اهل استهبان فارس بود جابهجا میشود. پیکر مجید به شیراز فرستاده و پیکر شهید دیگر به گرمسار و نزد خانواده شهید کمالی ارسال میشود. بعد از فراز و فرودهایی، هر دو پیکر دوباره جابهجا و هر کدام در شهرشان دفن میشوند. گفتو گوی ما با حمید کمالی برادر شهید مجید کمالی از شهدای دفاع مقدس گرمسار را پیشرو دارید.
به عنوان برادر شهید، توصیف زندگی شهید کمالی را از کجا آغاز میکنید؟
مجید متولد ۱۰ شهریور ۱۳۴۶ و سه سال از من بزرگتر بود. جالب است که مرحوم پدرمان هم متولد دهم شهریور ۱۳۱۰ بود با ۳۶ سال اختلاف، هر دو در یک روز و ماه به دنیا آمده بودند. پدرمان حاج عزتالله کمالی فردی معتقد و متعهد و مردمدار بود. در شهرستان گرمسار از اعتبار بالایی برخوردار بود. مادرمان مرحوم حاجیه خانم شمسی پازوکی خانمی بسیار مؤمن، مذهبی و مقید بود. از دروغ خیلی متنفر بود. بهطور مثال اگر به او میگفتند همسر و فرزندانت را میخواهند تیرباران کنند و اگر شما فقط یک دروغ بگویید همه آزاد میشوند، او میگفت سریع تیرباران کنید تا شیطان مرا گول نزده است! ضمن داشتن لطافت بالای مادرانه واقعاً انسان سرسختی بود به ویژه در پرهیز از دروغ گفتن.
دوران جوانی برادرتان مجید چگونه سپری شد؟
برادرم مجید محصل دوره دبیرستان بود که جنگ تحمیلی شروع شد. از همان زمان تصمیم گرفت جبهه برود، ولی ابتدا پدرمان مخالف رفتنش به جبهه بود. چون اعتقاد داشت ایشان باید درس بخواند، اما وقتی عزم مجید را دید، موافقت کرد، بنابراین برادرم وارد سپاه شد و بعد هم جبهه رفت. مجید ایمانی قوی و بدنی ورزیده داشت. در آموزشیها خیلی به خودش سخت میگرفت. به خاطر دارم مانوری به نام «طرح لبیک یا خمینی» در کوههای گرمسار قرار بود برگزار شود ولی ابزار مناسب و مهمات لازم وجود نداشت. شهید خودش دست به کار شد و داشت با باروت، مهمات لازم را برای اجرای مانور آماده میکرد که آتش سوزی شد و دستها و پاهایش مقدار زیادی سوختگی پیدا کرد، یعنی تا نزدیکی شهادت پیش رفت، اما با همان دستها و پاهای باندپیچی شده در مانور حاضر شد و تکلیف خودش را انجام داد. بعد از اینکه منزل آمد بنده لباسش را در اتاقی که هیچکس نبود برایش درآوردم. پوست و گوشت با شلوار از بدن ایشان جدا میشد ولی آخ نمیگفت. خیلی مقابل درد مقاوم بود.
خود شما هم به جبهه رفته بودید؟
بله، حتی به دلیل حضور در جبهه همان اوایل جنگ در شناسنامهام دست بردم و سن خود را دو سال بزرگتر کردم. حدود دو سال قبل از شهادت برادرم ۱۶ ساله و ایشان ۱۹ ساله بودند. آن زمان ایشان نصیحتی به بنده کرد که هیچ وقت از یادم نمیرود. بعد هم ماجرای شهادتش پیش آمد که خیلی روی من تأثیر گذاشت. موضوع نصیحت از این قرار بود که شهید یک روز با کلید روی دیوار منزلمان که سیمان سفید بود یک درخت سرو را کشید و رو کرد به من و گفت: «مانند این درخت یکبار مصرف نباش» بعد درخت دیگری کشید و گفت «مانند درخت میوه (سیب، گلابی، گیلاس و…) باش. هرچه سنش بالا میرود برگ بیشتر و سایهاش بزرگتر و افراد بیشتری میتوانند زیر سایه آن قرار گیرند و هرچه بیشتر میوه میدهد سرش پایینتر میآید، تو هم انشاءالله در آینده دارای ثروت، مقام، قدرت و شهرت شدی باید افتادهتر شوی.»
راستش آن زمان فقط نگاه میکردم و در دلم میگفتم این چه میگوید؟! ما که در جبهه هستیم و مشخص نیست اصلاً زنده بمانیم، چه فکرهایی میکند ولی به محض شهادت ایشان اولین تلنگری که خوردم همین نصیحت گرانبهای مجید بود که زندگی مرا متحول کرد. زمانی که ایشان وارد جبهه شد، من در مدرسه وقتی به تخته سیاه نگاه میکردم در ذهنم تصویر تشییع جنازه ایشان پدید میآمد و دیگر تخته سیاه را نمیدیدم و اگرچه آن موقع بسیجی بودم، اما این موضوع بیشتر من را ترغیب به رفتن به جبهه میکرد. در نهایت منجر به دست بردن به شناسنامه و رفتن به جبهه و ادامه تحصیل حین حضور در جبهه و مجروحیتها بود.
