همکاران پدرم میگویند در آن روز اغتشاشگران زیادی در محل حضور داشتند. همکار بابا، شهید محمد همتی جلو میآید و پدرم را سوار موتور میکند تا با هم برگردند. اما ناگهان اغتشاشگران موتور آنها را زمین میزنند و بعد هم آن وحشیگریهای داعش گونهشان را انجام میدهند
جوان آنلاین: نمیتوان به همین راحتی از این موضوع گذشت که اگر اعتراضی به معیشت و گرانی هم هست چرا باید ساعت ۸ شب را برای این اعتراضات در نظر بگیرند و از مردم بخواهند به خیابان بیایند! با کمی تفکر، مشخص میشود ریشه این آشوبها کجاست و برنامه پشت این وقایع چیست؟! همسر شهید ولیاله صفری حق داشت که میگفت: «ما هم مشکلات اقتصادی و معیشتی داریم و به مشکلات موجود مثل گرانی اعتراض داریم، اما راهش اغتشاش و آشوب و تخریب نیست. خیلیها فکر میکنند حقوق نظامیها بالاست و مشکلات اقتصادی ندارند، اما اینطور نیست. حقوق آقا ولیاله کفاف هزینههای معمول زندگی را هم نمیداد. برای همین هر کاری که پیش میآمد انجام میداد تا کمکی به تأمین هزینههای زندگی باشد مثلاً کار کشاورزی میکرد! در این مجال و در گفتوگو با همسر شهید و فرزندشان مروری داریم بر زندگی شهید فراجا ولیاله صفری که در آشوب عوامل دشمن و به دست تروریستهای مسلح در اصفهان پیکرش به آتش کشیده شد…
شغل نظامی را دوست داشت
من و آقا ولیاله نسبت خانوادگی داشتیم. ایشان پسرخاله پدرم بودند لذا یکدیگر را میشناختیم. ابتدا که موضوع ازدواج ما مطرح شد، هنوز دانشآموز بودم. برای همین حدود یکسال طول کشید تا خواستگاری رسمی انجام شد. ایشان همان ابتدا به من گفت از نظر من میتوانید درس خواندن را ادامه دهید، اما خیلی موافق اشتغال من نبود و گفت دوست ندارم همسرم بیرون از خانه کار کند. در خصوص مسائل اعتقادی هم تأکید کرد من در زندگی به خدا توکل میکنم، به امامان معصوم و شهدا توسل میجویم. ایشان آنموقع در حال گذراندن دوره سربازی بود. بعد از اینکه دوره سربازی تمام شد، مدتی دنبال کارهای مختلف رفت تا اینکه چند ماه بعد از ازدواج جذب نیروی انتظامی شد و در پلیس راهور مشغول به کار شد. چون هم پدر من و هم پدر ایشان نظامی بودند، شغل نظامی را دوست داشت. البته پدرش عضو سپاه بود، حتی مدتی بحث رفتن به سپاه مطرح شد، اما در نهایت تصمیم گرفت به نیروی انتظامی برود و کسی هم مخالف نبود، چون هم خانواده من و هم خانواده ولیاله با اقتضائات شغل نظامی آشنا بودیم، خودش هم علاقهمند بود.
صبور و شجاع بود
ولیاله از نظر اخلاقی خیلی خوب بود، خیلی مهربان و صبور بود. در مقابل شیطنت و شلوغ کردنهای بچهها نه تنها صبر داشت، بلکه خودش هم با آنها همراهی میکرد تا جایی که من به ایشان میگفتم بخشی از شیطنت زیادی بچهها بخاطر رفتار شماست. برای بچهها وقت میگذاشت و با آنها هم بازی میشد، خیلی صبوری میکرد. علاوه بر صبری که داشت خیلی هم شجاع بود، شجاعت انجام هر کاری را که به او محول میشد، داشت. پنجسال اول ازدواج را به خاطر گذراندن دوره آموزشی در مشهد بود. بعد هم حدود چهارسال تهران بود. سالهایی که در تهران مشغول به کار بود من در فریدن همراه با پدرومادرشان زندگی میکردم تا اینکه خودش هم به اصفهان برگشت. ایشان که به اصفهان آمد، من هم به اصفهان رفتم و زندگی ما در این شهر شروع شد. مدتی در قسمت نوپو یعنی نیروهای ویژه بود، اما بعداً به قسمتهای دیگر رفت که من اطلاع دقیقی ندارم که چه قسمتهایی بوده است. در آن سالهایی که ایشان اصفهان نبودند و من ساکن فریدن و در حال تحصیل بودم و مدام بین فریدن و اصفهان در رفتوآمد بودم که مشکلات خاص خودش را داشت و نبودن ایشان در کنار من هم بر آن مشکلات میافزود.
یک پسر و ۲ دختر یادگاری از ولیاله دارم
فرزند اول ما که به دنیا آمد ایشان حضور نداشت، آن روزها هم سختیهای زیادی برای من داشت. ابتدا قرار شد نامش را میثم بگذاریم که نام یکی از دوستان آقا ولیاله بود، اما چون نام دایی شهیدش بهرام بود و مادر همسرم هم خوابی در این خصوص دیده بود در شناسنامه نامش را بهرام گذاشتیم. فرزند دوم ما دختر بود که نامش را سمیرا گذاشت، اما من نام فاطمه را انتخاب کردم و نام فرزند سوم را هم خودم انتخاب کردم که هانیه است.
