محدثه چیذری
مهر
مدتی است احساس میکنم چیزی در عمیقترین لایههای وجودم در حال فروریختن است. نه یک غم معمولی، نه کسالتی که با چند ساعت خواب یا چند روز استراحت کمتر شود. غمی است که انگار در استخوانهایم جا گرفته است؛ سنگین، مزمن و بیانتها.
از یک سو سایه جنگ هنوز از روی زندگیهایمان کنار نرفته است. صدای انفجارها تمام شدهاند، اما بدن من پایان جنگ را باور نکرده است. اضطراب مثل مهمانی ناخوانده در گوشهای از ذهنم نشسته و هر روز سهمی از توانم را میگیرد.
جنگ به ظاهر تمام شده است، اما هنوز در درون بسیاری از ما ادامه دارد.
از سوی دیگر، انگار تمام زخمهای قدیمیام بیدار شدهاند. تروماهای کودکی، رنجهای زندگی مشترک، ترسها و فقدانهایی که سالها به سختی زیر لایههای زندگی روزمره پنهانشان کرده بودم، حالا همگی با هم سر برآوردهاند. گویی جنگ فقط زخمی تازه ایجاد نکرد؛ در تمام اتاقهای بسته گذشته را نیز باز کرده است.
بعضی روزها احساس میکنم فشار این همه درد در فَکم جمع شده است. دندانهایم را بیاختیار روی هم میفشارم. فکرم خسته است، دهانم خسته است، بدنم خسته است. انگار تمام وجودم ساعتها زیر باری سنگین مانده و دیگر توان بلند شدن ندارد.
سالها پیش خواهر یکی از دوستانم، زنی جوان و سالم، شب خوابید و صبح }
const safeId = encodeURIComponent(selectedItem.id);
container.style.display = ‘flex’;
linkEl.href = `/fa/news/${safeId}`;
})();
