سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
آن کس که به دست جام دارد
آبی که خضر حیات از او یافت
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
شیرینتر از آنی به شکرخنده که گویم
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من میگفتم
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
