به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش
مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا
دگر ز جان من ای سیمبر چه میخواهی؟
مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم
بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیدهام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد
رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است
مبین به چشم حقارت به خون دیده ما
تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟
به من گذار که لب بر لبش نهم ای جام
گرچه روزی تیرهتر از شام غم باشد مرا
زرپرستی خواب راحت را ز نرگس دور کرد
نی افسردهای هنگام گل روید ز خاک من
مزار من اگر فردوس شادیآفرین باشد
بیروی تو راحت ز دل زار گریزد
در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود
به سوی ما گذار مردم دنیا نمیافتد
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمینالد
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند
شکوهای نیست ز طوفان حوادث ما را
ز کینه دور بود سینهای که من دارم
ز چشم پرگهرم اختران عجب دارند
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
چون سایه دور از روی تو افتادهام در کوی تو
وای از این افسردگان فریاد اهل درد کو؟
ماه مهرآیین که میزد باده با رندان کجاست
