برادران نوبخت استعداد فرماندهی داشتند. علیرضا در دشت عباس دلیرانه با دشمن جنگید. ایشان در عملیات فتحالمبین (در دشت عباس) کمی قبل از شهادت به دست دشمن اسیر شده بود. بعثیها با قنداق اسلحه، ضربات سنگینی بر سر و صورتش زده و دندانهایش را شکسته بودند
جوان آنلاین: شهرستان بابلسر با ۵۵۳ شهید دفاعمقدس و پنج شهید مدافع حرم از شهرهای شهید پرور کشورمان است. برادران شهید علیرضا و حمیدرضا نوبخت از جمله شهدای دفاعمقدس این شهرستان هستند. علیرضا نوبخت ۲۲ شهریور ۱۳۳۳ در بابلسربه دنیا آمد و دوم فروردین ۱۳۶۱ در عملیات فتحالمبین در منطقه عملیاتی رقابیه به شهادت رسید. برادرش حمیدرضا نیز متولد هشتم خرداد ۱۳۳۸ در بابلسر بود که هجدهم فروردین ۱۳۶۶ در عملیات کربلای ۸ و در منطقه شلمچه به شهادت رسید، اما پیکرش در منطقه ماند تا اینکه هفت الی هشت سال بعد در آبان ۱۳۷۴ به همراه پیکر شهیدان محمدحسن طوسی و سیدمنصور نبوی تفحص و شناسایی شد. حمیدرضا دوست داشت، آخرین شهیدی باشد که در شهرش تشییع میشود. به این ترتیب، پیکر او به عنوان یکی از پیکرهایی بود که سالها بعد از اتمام دفاعمقدس روی دستهای مردم در شهرش بابلسر تشییع شد. پدر شهیدان نیز از رزمندگان دفاعمقدس بود که سالها در جبهه حضور داشت و سنگر به سنگر و خاکریز به خاکریز در پی حمیدرضا میگشت. پدر شهیدان سالها بعد در ۱۲ فروردین سال ۷۴ بر اثر عوارض مجروحیت شیمیایی درگذشت. در ۱۲ آبان همان سال پیکر شهید حمیدرضا نوبخت شناسایی شد، اما پدر نبود تا از چشم انتظاری خارج شود. آنچه میخوانید حاصل همکلامی ما با «عبدالرحیم آقاپورکاظمی» پسرخاله و همینطور همرزم شهیدان علیرضا و حمیدرضا نوبخت است.
وقتی از یک خانواده دو شهید تقدیم میشود، نشان میدهد که آن خانواده ارزشهایی در خود دارد که میتواند در دامنش شهید پرورش بدهد.
ما در خانوادهمان پدربزرگی به نام محمدآقا داشتیم که خیلی مذهبی، اهل قرآن و تهجد و همینطور مؤذن بود. علیرضا و حمیدرضا مدت زیادی نزد پدربزرگ بودند و همین باعث تربیت مذهبی و قرآنیشان شد. آنها به نصیحتهای پدربزرگ گوش میدادند. زمان شاه پدربزرگمان نوید آمدن امامخمینی را میداد. میگفت سیدی میآید ما را از شرظلمهای طاغوت نجات میدهد. پسردایی ما غلامرضا مهدیجو، روحانی و معروف و انقلابی بود. ساواک او را تعقیب میکرد. سال ۱۳۵۴ اعلامیهها و نوار و عکس امامخمینی را با لباس مبدل به بابلسر میآورد. آقای مهدیجو در تفکرات انقلابی ما اثر زیادی داشت.
فعالیت انقلابی شهید علیرضا و حمیدرضا نوبخت در چه سطحی بود؟
محله همتآباد بابلسر که شهیدان نوبخت ساکن بودند، تعداد قابلتوجهی منافق داشت. هر وقت اعلامیه و عکس امام را به در و دیوار میزدیم، منافقین مانع میشدند. همان موقع به دوستان گفتم اینها تودهای هستند! یا انجمن حجتیهایها هم خیلی فعال بود. علیرضا و حمیدرضا در آن شرایط فکری جامعه، اهل بصیرت بودند و راه درست را انتخاب کردند. علیرضا از مردان نیک روزگارش بود. ایشان اهل قرآن و معلم بود. بعدها پاسدار شد. کار فرهنگی زیادی میکرد. بعد از پیروزی انقلاب، علیرضا یکی از بانیان تشکیل بسیج بابلسر و مؤسس پایگاه شهدای همتآباد بود. فعالیتهای زیادی در برپایی کلاس قرآن و ایجاد فضای فرهنگی داشت. با تشکیل صندوق قرضالحسنه، موادغذایی و وسایل مورد نیاز زندگی افراد بیبضاعت را تأمین میکرد. معمولاً در ماه رمضان این کار را انجام میداد. همزمان با ورودش به سپاه در یکم فروردین ۱۳۵۹، به عنوان مسئول واحد اطلاعات – عملیات سپاه بابلسر مشغول به خدمت شد. در اولین اعزامش راهی جبهه کردستان شد. علیرضا بارها برای رفتن به جبهه داوطلب شده بود، اما، چون حضورش در سپاه بابلسر ضروری بود با رفتنش مخالفت میکردند. بعد از این به سمت فرماندهی سپاه بابلسر منصوب شد و تصمیم گرفت هر طور شده به جبهه برود، حتی از مقامش استعفا داد و به جبهه رفت.
حمیدرضا چه فعالیتهایی داشت؟
حمیدرضا بعد از گذراندن دوران راهنمایی در بابلسر به اتفاق خانواده به تهران مهاجرت کرد و در تعمیرگاه ماشینآلات سنگین مشغول به کار شد. بعد از مدت کوتاهی تا سطح استاد کار ماهر رشد کرد. در سال ۵۷ به سربازی رفت و بعد از هشت ماه به فرمان امامخمینی (ره) مبنی بر ترککردن پادگانها و با تشویق برادرش علیرضا از پادگان رژیم طاغوت فرار کرد. قبل از پیروزی انقلاب در تمام صحنههای مبارزه با رژیم ستمشاهی حضوری فعال داشت و اعلامیه امام را تکثیر و پخش میکرد. با کمک برادرش علیرضا بعد از پیروزی انقلاب هسته بسیج ملی جوانان را پایه گذاری کرد و به گروههای جوانان و نوجوانان آموزشهای عقیدتی سیاسی و نظامی میداد. همین گروهها در مقابل تحرکات ضدانقلاب و منافقین در جریان اشغال دانشگاه بابلسر مقاومت و ایستادگی کردند. حمیدرضا اوایل سال ۵۹ به همراه برادرش علیرضا، سپاه محمودآباد را تشکیل داد و خودش مسئول بسیج سپاه محمودآباد شد.
علیرضا معلم و حمیدرضا هم که از او کوچکتر بود، به نوعی دستپرورده علیرضا بود. در واقع حمیدرضا بعد از شهادت برادرش علیرضا اوج گرفت و تا قائم مقامی لشکر ۲۵ کربلا شد. ایشان معاون لشکر و در عین حال فرمانده تیپ سوم لشکر ویژه ۲۵ کربلا هم بود.
شهیدان نوبخت اعتقاد داشتند باید در نوک پیکان نبرد باشند. لشکر ۲۵ کربلا در فاو (در کارخانه نمک) جلوی سپاه سوم عراق ایستادند و مقاومت کردند. نگذاشتند دشمن پیشروی کند. سپاه سوم عراق در جنگ معروف بود. وقتی تک میکرد، خیلی سخت بود مقابل این سپاه ایستادگی کرد. برخی فکر میکنند صدام و نیروهایش ضعیف بودند، اما در واقع صدام نیروهای ضعیفش را میکشت. همین صدام وقتی امریکا میخواست به عراق حمله کند، گفته بود شما مرا نمیشناسید. من کسی هستم که در مقابل بسیج ایران ایستادم! یعنی جزو افتخاراتش میدانست. خدا ترسی از سپاه و بسیج در دل دشمنان ما انداخته بود.
