آقاسیدان واقعاً لایق شهادت بود و به آرزویش رسید. او همیشه شهادت را دوست داشت و من از ته دل خوشحالم که به آرزویش رسید. به نظرم عشق، یعنی همین اینکه از خودت بگذری و همیشه بهترینها را برای کسی که دوستش داری بخواهی. ما فقط به خاطر دلتنگی خودمان بیقرار هستیم.
جوان آنلاین: ۲۴ خرداد بود که برای دیدار با خانواده شهدای حملات اخیر رژیمصهیونیستی به معراج شهدا رفتم. تا آن روز حال و هوای معراج را آنطور ندیده بودم. حس غریبی بود. خانوادهها برای دیدار با پیکر شهدایشان میآمدند. هر کسی دیگری را دلداری میداد و برای همدیگر طلب صبر میکردند. رفتم کنار خانمی که قاب عکس شهید سیدعلیاکبر سیدان را به دست داشت، نشستم. اشکهایش تمامی نداشت. از نسبتش با شهید پرسیدم و گفت: «من همسر شهید سیدان هستم» و با اشاره به خانم جوانی که در کنارش نشسته بود، گفت ایشان هم دختر شهید هستند او محافظ آقای طهرانچی بود.» دل از دیدن اشکها و بغضهایشان به تنگ میآمد. قرارشان دیدار با پیکر شهید بود. دل در دل نداشتند. شرایط معراج هم به گونهای نبود که بشود نشست پای واگویههای همسرانهاش. قرار همکلامیمان ماند برای وقت دیگر. الحمدلله با سعهصدر همراهیمان کردند و نوشتار زیر ماحصل همکلامی ما با همسر شهید سیدعلیاکبر سیدان است، یکی از محافظان شهید دکتر محمد مهدی طهرانچی که در حملات رژیمصهیونیستی در تهران به شهادت رسید.
همراهی و همسنگری
من و سیدعلیاکبر نسبت فامیلی نزدیکی با هم داشتیم. او سال ۱۳۸۱ به خواستگاریام آمد و، چون او را خوب میشناختم، پاسخ مثبت به خواستگاریشان دادم و با هم ازدواج کردیم. ایشان آن زمان پاسدار بودند و از ورودیهای سال ۷۹، یعنی ۱۸ سال داشتند که وارد سپاه شده بود. من از همان ابتدا با شرایط کاریشان آشنا بودم. بیشتر وقتها شیفتی کار میکردند. من همیشه به او میگفتم که کار اداری بگیرد و سر ساعات مشخصتری به خانه بیاید، اما میگفت امکانش نیست. واقعاً همیشه درگیر کارش بود. ثمره زندگی عاشقانه من و علیاکبر تولد دو فرزند بود؛ یک دختر ۲۱ ساله و یک پسر هشت ساله.
میخواست ما را آماده کند
