
به گزارش سرویس فرهنگ و هنر ساعدنیوز، این شعرِ زیبا و دلنشین از هوشنگ ابتهاج «سایه»، داستانِ عشقی است که نیازی به حرف زدن ندارد؛ عشقی که زبانش نگاه است و از گوشهٔ چشم، تمامِ رازهای دل را فاش میکند. شاعر میگوید وقتی دو دلداده روبروی هم مینشینند، سکوتشان پر از ناگفتههای قشنگ است، چرا که کلماتِ معمولی نمیتوانند عمقِ این احساس را نشان دهند. موضوعِ اصلی شعر، همین پیوندِ عمیق و قلبی است؛ عشقی پاک و آسمانی که از سختیها و سوختن نمیترسد. عاشق مثل پرندهای است که پرواز در دلِ آتش را به جان میخرد تا به خورشیدِ حقیقت برسد، چون میداند این عشق، یک عهدِ همیشگی و فراتر از زمان است.
در بخش دیگری از شعر، صحبت از دلتنگیها و دردهای غمناکِ جدایی است. شاعر میگوید روزگارِ بیرحم مثل داسی به جانِ باغِ آرزوهای ما افتاده و دلها از دوریِ هم زخمی و تکهتکه شدهاند؛ درست مثل صدای غمگینِ نی که رازِ دوری از نیستان را فریاد میزند. اما زیباترین اوجِ شعر در پایان آن است: حتی اگر دهانِ عاشق را ببندند و او را مجبور به سکوت کنند، عشق چشمهای است که از درون میجوشد. فریادِ دلِ عاشق و صدای این محبتِ پرشور، آنقدر بلند و آسمانی است که هیچکس نمیتواند خاموشش کند و طنینِ آن تا ابد در گوشِ تمامِ جهان خواهد ماند.
متن شعر
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد
چه خواهش ها درین خاموشیِ گویاست نشنیدی؟
تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد
امیر هوشنگ ابتهاج (6 اسفندِ 1306 – 19 مردادِ 1401)، متخلّص به ه. ا. سایه، شاعر و پژوهشگر بود. او نخستین کتابش به نام نخستین نغمهها را در سال 1325 منتشر کرد.
عشقِ واقعی تو سکوت رشد میکنه، جایی که کلمهها کم میارن. قشنگترین حرفی که تا حالا از چشمهای کسی خوندی چی بوده؟ برام بنویس تا این صفحه پر از حسِ خوبِ نگاههای ناب بشه.
