
به گزارش مجله خبری نگار، این جملهها برایتان آشناست؟ «الکی الکی شدیم سقز دهن مردم»، «هرکی عروس عمه شه، سرخ و سفید و پنبه شه». این جملههای شیرین که اینروزها با دیالوگهای شخصیتهای سریال «بامداد خمار» دوباره زنده شدند یادمان میاندازد مردم این سرزمین سالها با همین عبارتهای شیرین زندگی میکردند. ضربالمثلهایی که در کلام پدربزرگها و مادربزرگها زیاد شنیده میشدند، آدمهایی که بهجای توضیح زیاد منظورشان دست به دامن یک مَثَل میشدند تا سریعتر و شیرینتر حرفشان را به مخاطب منتقل کنند. ترکیبهایی کوتاه که هرکدامشان در اشعار بزرگان یا ماجراهایی جالب از زندگی مردم ریشه داشتند و ستون اصلی گپ وگفت مردم کوچه و بازار بودند. شاید برای خیلی از ما با تماشای «بامداد خمار» این حسرت ایجاد شده باشد که کاش مثل گذشته صحبت میکردیم و پشت این حسرت یک پرسش مهم ایجاد میشود مبنی بر اینکه چطور شد که زبان روزمره ما از این میراث شفاهی خالی شد؟ چرا باید یک سریال نوستالژیک یادمان بیاورد چه سرمایهای در زبان داشتیم و چطور معنای روابطمان با همین مَثَلها قوام میگرفت؟ «بامداد خمار» فقط یک روایت عاشقانه نیست؛ دعوتی است به ورق زدن حافظه جمعی ما.
