۱۴۰۳/۱۲/۲۰

به گزارش روزپلاس، کوچکترین عضو اتاق دوازده نفره مان من بودم و پادشاهی میکردم تا اینکه زهرا دختر ایرانی دهه هشتادی با سینی چای و بشقابی از کاکائو وارد اتاق شد. از پیدا کردن همصحبت آن هم دوازده نفر از نوع همزبان ذوق کرد. به او گفتم: «چه چیزی روی دلت سنگینی میکند؟ از آن شروع کن و بگو.»
خندید: «همسرم گروه جهادی دارد. با گروه جهادی برای کمک به خانوادههای آوارگان سوری به هرمل جنوب لبنان آمده است. طاقت دوری اش را نداشتم، خانه و زندگی در ایران را رها کردم، بلیط گرفتم و به لبنان آمدم تا در کارها کنار همسرم باشم. با پول شخصی خودم به لبنان آمدم اما برخی از مردم فکر میکنند بودجه دولتی به من تعلق گرفته است!»
روی شانه اش زدم: «رفیق، این درد مشترک همه ما است. یکی پول قرض کرده، آن یکی دوربینش را فروخته، این یکی طلاهایش را خرج کرده و چند نفری وام گرفته اند تا خودشان را به بیروت، مراسم تشییع سید حسن نصرالله رساندند. یک لحظه هم دنبال بودجه دولتی نرفتند! دوست داشتند زندگی و دار و ندارشان را بدهند تا خودشان را به مراسم تشییع سید برسانند.»
