میگویند با مردم کاری ندارند؛ اما وقتی موشک به جاده میخورد، چه کسی از رفتن به خانه و محل کار بازمیماند؟ وقتی تأسیسات آب و برق هدف قرار میگیرد، چه کسی تشنه و در تاریکی میماند؟ وقتی پلها و تونلها آسیب میبینند، چه کسی دیگر به مقصد نمیرسد؟
میگویند با مردم کاری ندارند؛ اما وقتی موشک به جاده میخورد، چه کسی از رفتن به خانه و محل کار بازمیماند؟ وقتی تأسیسات آب و برق هدف قرار میگیرد، چه کسی تشنه و در تاریکی میماند؟ وقتی پلها و تونلها آسیب میبینند، چه کسی دیگر به مقصد نمیرسد؟ وقتی بیمارستانی که کودکان سرطانی در آن بستریاند، ناچار به تخلیه اضطراری میشود اگر جنگ با مردم نیست پس با کیست؟
موشک شاید به یک پل اصابت کند، اما اثرش به خانههای مردم میرسد؛ جنگنده شاید یک تأسیسات آب را هدف بگیرد اما تشنگیاش سهم روستاها میشود؛ شاید جادهای را تخریب کند، اما مجروحی را از رسیدن به بیمارستان بازمیدارد.
در جنوب، مردم معنای این تناقض را با زندگی روزمرهشان لمس میکنند، آنجا که ناخدا از ترس جان خدمهاش به دریا نمیزند، یک خانواده نان کمتری به خانه میبرد، مردم در گرمای سوزان و بدون برق بیپناه میمانند و آنجا که پل و جاده آسیب میبیند و مسیر مدرسه، بازار، کار و درمان مسدود میشود.
برای مردم، تفاوتی ندارد موشک به خانهشان اصابت کرده باشد یا به زیرساختی که زندگیشان به آن وابسته است؛ وقتی زندگی مختل میشود، جنگ به خانه مردم رسیده است.
جنگ برای مردم جنوب فقط در خبرها اتفاق نمیافتد؛ در خانههایشان و در جادههایی که دیگر امن نیستند، در بیمارستانهایی که کودکان بیمار را نیمهشب جابهجا میکنند، در اسکلههایی که قایقها از ترس به آنها بازنمیگردند و در روستاهایی که آب و برقشان با یک حمله قطع میشود، جریان دارد.
در جنوب، مردم زیر آسمان جنگ زندگی میکنند؛ شاید صدای انفجارها بلند باشند، اما صدای مادری که فرزندش را آرام میکند، امدادگری که به دل حادثه میزند، پزشکی که کنار تخت بیمار میایستد و مردمی که خانههایشان را دوباره میسازند، بلندتر است.
این روایت مردمی است که جنگ به خانههایشان رسیده، اما نتوانسته زندگی را از آنها بگیرد.
