
بهت و سکوتی بر تقویم نشسته، لحظه تحویل بیاعتنا ایستاده است. گویی خود سال نیز نمیداند باید از کدامین دردسرِ زمین بگذرد و کدامین طاقتِ آسمان را تحمل کند. میگویند سال تحویل میشود؛ اما این سال که از پسِ ماهها، خونِ دیده و دودِ اسفند بر جان دارد، چگونه میتواند تحویل شود وقتی دلِ ساکنانش هنوز در چنگالِ دیروزِ سختِ آن میتپد؟
این سال تحویل نمیشود
نه، این سال تحویل نمیشود؛ ایستاده است میانِ ما و فردا، میانِ آنچه بود و آنچه هراس انگیز در راه است. حالِ من احسنالحال نیست؛ حالِ من، حالِ کسی است که بهار را از پشت شیشههای نگرانی میبیند. حالِ من، حالِ کسی است که سبزه را در ترس از خشکییدگی نگاه میکند. حالِ من، حالِ ملتی است که هر سال برایش پوستاندازیِ تقویم، تنها یادآور زخمهایی تازهتر است. ای کاش کسی این سال را تحویل بگیرد، از دوشِ ما برداردش و خود به دوزخِ تاریخش ببرد. سال، سال رفتن ها بود؛ سال ناگزیر و ناگهان ها. سال داغدار ….
این چه سالی بود که شیرینترین خبرش، پایانِ تلخش است؟ چه سالی بود که در آن، مهر و مهربانی پشتِ واژههایی از جنسِ بدگمانی و بیرحمی و مرگ گم شدند؟ ۱۴۰۴ مرا در خون نشاند؛ نه آن خون که رگها را جاریست، بلکه آن خونِ غریبی که از بغضِ ناگفتهها و تنهاییهای جمعی میچکد. و اکنون که اسفند، همه اسفندِ دلخوشیهایمکه سال نو، نو شدن است، پس چرا من با همان لباسهای کهنه بر سرِ سفرهات مینشینم؟ اگر راست میگویی که بهار، فصلِ رویش است، پس چرا من هنوز در پاییزِ جانم گرفتارم؟ ای دنیا، تحویل گرفتنِ مرا با همین دردهای کهنه، تحویل نگرفتن است. تو داری مرا با همان بارِ همیشگیام، از یک سال به سال دیگر میبری و میگذاری من، در میانه راه، با همان خستگیِ عمیق، با همان حیرانیِ بیپایان، با همان پشیمانیِ کهنه، با همان پریشانیِ بیدرمان، بمانم.
اما شاید… شاید حکمتِ این تحویلِ مکرر همین باشد که ما بفهمیم تغییرِ سال، بدون تغییرِ ما، هیچ است. شاید دنیا منتظر است تا ما خود را تحویل بگیریم پیش از آنکه سال را تحویل بگیریم. شاید این همراهانِ کهنه، این دردها و پشیمانیها، آنقدر با ما میآیند تا یک روز، خسته از تکرار، خود را از آنها جدا کنیم.
اگر بخواهم ادامه دهم، این نوشته تمام نخواهد شد. خدایا ما را تحویل بگیر.
مهدی محمدی کلاسر- دبیر سرویس اجتماعی تابناک
