شکنجه‌هایی که مرضیه دباغ‌ تحمل کرد/خدایا چه بر سر دخترم آمد

مرضیه حدیده‌چی (دباغ) گفت: صدای جیغ ها و ناله های جگرسوز رضوانه قطع نمی شد. سکوت شب هم فریادها را به جایی نمی‌رساند. ناگهان همه صداها قطع شد... خدایا چه شد؟ چه بر سر رضوانه آوردند؟!
مرضیه حدیده‌چی (دباغ) گفت: صدای جیغ ها و ناله های جگرسوز رضوانه قطع نمی شد. سکوت شب هم فریادها را به جایی نمی‌رساند. ناگهان همه صداها قطع شد… خدایا چه شد؟ چه بر سر رضوانه آوردند؟!

شکنجه‌هایی که مرضیه دباغ‌ تحمل کرد/خدایا چه بر سر دخترم آمدگروه فرهنگ مقاومت: مرضیه حدیده‌چی (دباغ)
یکی از زنان مبارز پیش از انقلاب و از فعالان پس از انقلاب امروز فوت
کردند. به همین بهانه، ضمن قرائت فاتحه‌ای برای شادی این بانوی مجاهد،
مروری داریم بر خاطرات ایشان از شکنجه‌گاه ساواک:

به گزارش بولتن نیوز به نقل از فارس، شکنجه ها با سیلی و توهین و به تدریج با شلاق و
باتوم و فحاشی جان فرسا شروع شد. چند بار دست و پایم را به صندلی بستند و
مهار کردند و کلاهی آهنی یا مسی بر سرم گذاشته و بعد جریان الکتریسیته با
ولتاژهای متفاوت به بدنم وارد می کردند که موجب رعشه و تکان های تند پیکرم
می شد. شلاق و باتوم، کار متداول و هر روز بود که گاهی به شکل عادی و گاهی
حرفه ای صورت می گرفت. در مواقع حرفه ای آنقدر شلاق بر کف پاهایم می زدند
که از هوش می رفتم. بعد با پاشیدن آب هوشیارم کرده مجبور می کردند تا راه
بروم که پاهایم ورم نکند. دردی که بر وجودم در اثر این کار مستولی می شد،
طاقت فرسا و جانکاه بود.

یک بار وقتی در اثر درد ضربات شلاق بیهوش شدم و
دوباره چشم باز کردم، خودم را در داخل اتاقی که در آن یک میز و صندلی بود،
دیدم. پشتم به شدت درد می کرد و زخم هایم می سوخت. از وحشت و ترس خود را به
دیوار چسباندم تا اگر دوباره برای شکنجه آمدند، پشتم از ضربات شلاق درامان
بماند؛ از شدت خستگی چشم هایم را نمی توانستم باز کنم، صدای پایی شنیدم.
چشم هایم را نیمه باز نگه داشتم، دیدم مأموری وارد شد خدا عذابش را زیاد
کند چشم هایم را کاملاً بستم و به خدا توکل کردم.

منبع  : بولتن نیوز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *