شهید باقری گفت در عملیات شناسایی با خاک دژ دشمن تیمم کنید!

سردار محمود باقرزاده از جانبازان ۷۰ درصد دفاع مقدس است که طی عملیات بدر و در منطقه غرب دجله، در همان محلی که آقا مهدی باکری شهید شد، او هم از ناحیه دو چشم، سر، صورت، دست و بدن مجروحیت یافت. جانباز باقرزاده از رزمنده‌های پای کاری بود که بیشتر عمر خود را در جبهه‌های دفاع مقدس گذراند. او در مهر ۵۹ و تنها چند روز پس از شروع جنگ به جبهه رفت و در عملیات‌های متعددی شرکت داشت. بعد از اتمام دفاع مقدس هم با شرایط جسمانی ناشی از مجروحیت‌هایش موفق شد در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی ادامه تحصیل دهد. در گفتگو با این جانباز سرافراز کشورمان، برگ‌هایی از خاطراتش را ورق زدیم.

سردار محمود باقرزاده از جانبازان ۷۰ درصد دفاع مقدس است که طی عملیات بدر و در منطقه غرب دجله، در همان محلی که آقا مهدی باکری شهید شد، او هم از ناحیه دو چشم، سر، صورت، دست و بدن مجروحیت یافت. جانباز باقرزاده از رزمنده‌های پای کاری بود که بیشتر عمر خود را در جبهه‌های دفاع مقدس گذراند. او در مهر ۵۹ و تنها چند روز پس از شروع جنگ به جبهه رفت و در عملیات‌های متعددی شرکت داشت. بعد از اتمام دفاع مقدس هم با شرایط جسمانی ناشی از مجروحیت‌هایش موفق شد در رشته فقه و مبانی حقوق اسلامی ادامه تحصیل دهد. در گفتگو با این جانباز سرافراز کشورمان، برگ‌هایی از خاطراتش را ورق زدیم.

 

از چه سالی به جبهه رفتید؟
من متولد ۴۳ هستم. اوایل انقلاب و تشکیل سپاه سن کمی داشتم. به همین دلیل با دستکاری شناسنامه خود، سال تولدم را به ۴۱ تغییر دادم و توانستم به عضویت سپاه درآیم. سال ۵۹ بود و آن موقع سال دوم دبیرستان تحصیل می‌کردم. کمی بعد با ترک تحصیل و طی کردن یکسری مشکلات، وارد سپاه شدم. با آنکه از لحاظ هیکلی درشت اندام بودم، ولی می‌گفتند سنت کم است و به من اجازه ورود به سپاه را نمی‌دادند. اما با مداومت و پشتکار توانستم سال ۱۳۵۹ عضو سپاه تربت حیدریه شوم. مأموریت‌هایی قبل از جنگ داشتم و موقعی هم جنگ ایران و عراق شروع شد جزو اولین کسانی بودم که توانستم در ۷ مهر ۵۹ وارد جبهه شوم. در منطقه فولی آباد در آشیانه‌های تانک لشکر ۹۲ زرهی اهواز آموزش دیدم. بعد ما را به جنوب سوسنگرد منتقل کردند. زمانی که قرار بود آزاد‌سازی سوسنگرد انجام شود یک ماه و اندی موفق شدم آنجا خدمت کنم.
شهید بابا محمد رستمی فرماندهی عملیات جنگ بچه‌های سپاه خراسان را به عهده داشت. یک کلاس آموزشی برای بچه‌ها گذاشت و تعدادی از بچه‌ها را به پادگان دشت آزادگان فرستادند تا آموزش پی. ام. دی نظامی ببینند و بعد ما را برای آموزش تانک به جاده شوشتر تقریباً کنار رودخانه کارون فرستادند. بالاخره ما آنجا آموزش تانک را هم پشت سرگذاشتیم و به مناطق فرستاده شدیم. قرار بود برای اولین عملیات، آمادگی خود را اعلام کنیم که این کار انجام شد. این عملیات همان عملیات «نصر» معروف است.

همان عملیاتی که شهید علم الهدی حضور داشت؟
بله، در محل این عملیات امروزه یادمان شهدای هویزه وجود دارد. ما به گروه علم الهدی ملحق شدیم. در نیمه شب با تجهیزات به سمت خط دشمن در حرکت بودیم و هنوز چند قدمی از خط خودمان به جلو حرکت نکرده بودیم که تیربارچی خودی که روی تانک سوار بود، به اشتباه ما را به رگبار بست که یک سرباز به شهادت رسید. اسم ایشان هم باقرزاده بود که بچه‌های گروه لحظه اول فکر کردند من به شهادت رسیده‌ام. با یک شهید و چند مجروح عملیات متوقف شد و ادامه مسیر را نتوانستیم برویم.

اوایل جنگ تجربیات رزمندگان بسیار کم بود. اما آن‌ها با ایمان به حضور در جبهه ادامه می‌دادند. به نظر شما چه انگیزه‌هایی باعث چنین حضوری در جبهه‌ها می‌شد؟
با اینکه در شروع جنگ هنوز کسی تجربه جنگی خاصی نداشت، ولی حرکت بچه‌ها و اعلام حضور آنان همه نشئت گرفته از امید و باور‌های دینی‌شان بود. آن زمان همبستگی زیادی بین رزمندگان وجود داشت و به رغم تجربه کمی که داشتند، توکل شان به خدا بود. من خود را مثال می‌زنم که از مدرسه مستقیم وارد سپاه شدم و بعد از مختصر آموزشی به منطقه عملیاتی فولی‌آباد رفتم. آنجا به دست بچه‌های ارتش آموزش دیدم. یک خاطره جالب از کم تجربگی بچه‌ها تعریف کنم. در پادگان آموزشی برادران ارتشی به ما آموزش خیز سه و پنج ثانیه می‌دادند که اگر مثلاً گلوله به سمت‌تان آمد ظرف سه یا پنج ثانیه خیز بزنید. یکی از بچه‌ها تعریف می‌کرد روزی گلوله‌ای به طرف ما شلیک شد تا آمدم طبق آموزشی بشمارم یک، دو و… تا ظرف پنج ثانیه خیز بزنم، گلوله منفجر شد! هرچند خوشبختانه ترکش آن به ما نخورد، ولی دچار موج گرفتگی شدم. این را عرض کردم که بدانید بچه‌ها چقدر کم تجربه بودند. بعد‌ها که وارد عملیات شدیم، خیلی از چیز‌ها را در عمل یاد گرفتیم. در عملیات‌ها در هر ثانیه پشت سر هم گلوله می‌آمد که فرصت نداشتیم موقعیت خودمان را عوض کنیم. با این همه نمی‌توانستیم دست روی دست بگذاریم و اجازه دهیم دشمن بیاید و اهواز را تصرف کند. بچه‌ها با هر سطح توانی که داشتند، ایستادند و جلوی دشمن را گرفتند.
آن موقع امکانات ما مانند دشمن نبود. بچه‌هایی که از سپاه اعزام می‌شدند هر نفر یک اسلحه ژ ۳ با صد تیر فشنگ و رزمندگان بسیجی هم اسلحه اِم یک با دو خشاب هشت تایی داشتند. با چنین سلاح‌هایی روبه‌روی دشمن قرار می‌گرفت و می‌جنگید که سرتا پا مسلح بود ولی با این همه کاستی‌ها رزمندگان ما توانستند مقابل لشکر‌های زرهی دشمن مقاومت کنند و پیروز شوند. زمان جنگ شاهد بودیم که یک خانم سوسنگردی با چوب دستی توانسته بود چند عراقی را اسیر کند. یا یک بانوی گیلانغربی توانسته بود با یک تبر دو عراقی را به هلاکت برساند. این‌ها همگی حکایت از ایمان و اراده مردم و رزمندگان ما دارد.

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *