پدر وقتی از جبهه برمیگشت به خانواده سفارش میکرد اگر خواستید از زمین کشاورزی کسی رد شوید و حواستان نبود یک خوشه از گندم فرد مستضعف زیر پایتان له شد، باید یک بسته گندم از گندمهای خودمان ببرید در جای گندم او بگذارید. این خاطره تقیدشان را نسبت به حقالناس نشان میدهد
جوان آنلاین: سردار شهیدجواد هرمزپور سال ۱۳۳۲ در خانواده محروم روستای کالوس شهرستان بویراحمد متولد شد. همزمان با تشکیل سپاه از اولین پاسدارانی بود که به مبارزه با ضدانقلاب پرداخت و راهی کردستان آشوب زده شد. با شروع جنگ تحمیلی در اکثرعملیاتها حضور داشت و غالباً به عنوان فرمانده گردان شرکت میکرد. جواد بارها در جبهههای دفاع مقدس مجروح شد. چنانچه در عملیات فتحالمبین جراحت سختی یافت و با وجود این مجروحیت، برای عملیات بعدی آماده شد. او سرانجام ۲۷ شهریور ۱۳۶۱ در زبیدات عراق به شهادت رسید. از این شهید گرانقدر دو فرزند به یادگار مانده است. گفتوگوی ما با دکترمهدی هرمزپور فرزند «شهیدجوادهرمزپور» را پیش رو دارید.
موقع شهادت پدر، چند سال داشتید؟
موقع شهادت ایشان یک ساله و نیمه بودم و خواهرم ششماه داشت. الان من متخصص روانپزشکی فوقفلوشیپ روان تنی هستم و خواهرم هم معلم است.
گویا پدرتان در یک خانواده محروم و روستایی به دنیا آمده بود؟
پدربزرگم دامدار و کشاورز بود. هفت پسر و پنج دختر داشت و پدرم اولین فرزند خانواده بود. از لحاظ مادی خانواده محروم بودند که اموراتشان با کشاورزی و دامداری میگذشت. پدر و مادر شهید از شیفتگان و دلدادگان آلالله بودند و برای امام حسین (ع) و اهلبیت سنگ تمام میگذاشتند، نذری میدادند و مراسم برگزار میکردند. در چنین فضای تربیتی پدرم رشد کرد. منتها جوهره درونی پدر و افکار منحصر به فردی که داشت او را نه تنها در خانواده، بلکه در روستا و حتی در استان شاخص کرد. پدرم ارشد نظامی استانمان بوده و هست. مقام معظم رهبری سه سال گذشته درجه سرتیپ تمامی به شهیدجواد هرمزپور اهدا و حکمشان را امضا کردند.
بارزترین خصوصیت اخلاقی شهید چه بود؟
پدر حتی قبل از پیروزی انقلاب وجدان کاری بسیاربالایی داشت. اگر کاری به او سپرده میشد معتقد بود این کار باید با دقت انجام شود. خودش را مسئول میدانست. خیلی متواضع، وقتشناس و دقیق بود. همین وجدان کاری و امانت داریاش در زمانجنگ و جبهه خودش را نشان داد. مثلاً نیرویی که تحت امرش بود را امانت مردم میدانست و در قبال سلامتیاش احساس مسئولیت میکرد. تا موقعی که شهید نشده بودند خانواده و اقوام نمیدانستند ایشان فرمانده تیپ حضرت زهرا (س) بودند. وقتی میپرسیدند در جبهه چکار میکنی؟ میگفت: من یک سربازم که در جبهه برای کشور میجنگم. وقتی شهید شد پلاکاردهایی به در و دیوار روستا نصب شده بود که رویش نوشته بود فرمانده تیپ فاطمه زهرا (س) آنجا خانواده متوجه شدند پدرم در جبهه چه مسئولیتی داشته است. با تواضع و اخلاصی که داشت کارش را برای خدا انجام میداد. حب و بغض دیگران برایش مهم نبود. کارش برای خدا بود. در وصیتنامهاش آمده که اگر شهید شدم و هر وقت به یادتان افتادم، ذکر خدا را بگویید.
