شهادت بعد از شکار پهپاد دشمن

یکی از فرماندهانش که سر مزار برادرم آمده بود تعریف می‌کرد: «کار رضا در آن روز (روز شهادت) تمام شده بود. هر چه به او گفتیم برو استراحت کن، قبول نکرد. چون چندین ساعت بود که به علت کار زیاد یگان نتوانسته بود بخوابد، ولی می‌گفت نمی‌روم استراحت کنم. چون بچه‌ها دارند برای کشورشان و ناموس‌شان کار می‌کنند. من هم باید برای کمک در کنارشان باشم.» 

یکی از فرماندهانش که سر مزار برادرم آمده بود تعریف می‌کرد: «کار رضا در آن روز (روز شهادت) تمام شده بود. هر چه به او گفتیم برو استراحت کن، قبول نکرد. چون چندین ساعت بود که به علت کار زیاد یگان نتوانسته بود بخوابد، ولی می‌گفت نمی‌روم استراحت کنم. چون بچه‌ها دارند برای کشورشان و ناموس‌شان کار می‌کنند. من هم باید برای کمک در کنارشان باشم.» 

جوان آنلاین: پویا آموسی یک جوان دهه هشتادی بود که در روز ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ در لباس مقدس سربازی که پیراهن دفاع از میهن است، به شهادت رسید. او حین رزم با دشمن غاصب صهیونیستی در پایگاه یکم رزمی هوانیروز کرمانشاه بود که با بمباران این پایگاه همراه تعدادی از همرزمانش شهید شد. نسترن آموسی، خواهر شهید می‌گوید: «هر وقت از کنار مزار شهدا رد می‌شدیم، برادرم به آنها ادای احترام می‌کرد و به من می‌گفت می‌دانی اینجا چه جور جایی است؟ این شهدا انسان‌هایی هستند که هرکسی لیاقت و سعادت رسیدن به مقام آنها را ندارد.» خیلی طول نکشید خود پویا هم به مقام شهادت دست پیدا کرد و پیکرش در روز ۲۹ خرداد در حسینیه امامزاده اسماعیل (ع) قزوین به خاک سپرده شد. با آنکه تنها خواهر شهید دلتنگ برادرش بود و حال خوبی برای صحبت کردن نداشت، ولی ساعتی همکلام ما شد تا از خاطرات برادر شهیدش بگوید. 

گویا شهید آموسی تک پسر خانواده بود؟ 
کلاً ما یک خواهر و یک برادر هستیم. من خواهر بزرگ شهید هستم و شهید پویا آموسی فرزند دوم خانواده متولد دوم اردیبهشت ۱۳۸۱ و پنج سال از من کوچک‌تر بود. رشته تحصیلی او حسابداری مالی و تا مدرک کاردانی تحصیل کرده بود. برادرم عضو ارگان خاصی نبود، ولی از رفتن به خدمت سربازی نیز امتناع نکرد و با جان و دل دفترچه سربازی را پر کرد و عازم شد. ما یک خانواده معمولی داریم. پدرم شغلش آزاد است. رضاجان هم خیلی علاقه به آشپزی داشت و همیشه به مادرم می‌گفت اجازه دهید من آشپزی کنم. حتی بعضی وقت‌ها آنقدر خوش سلیقه بود که خودش کیک درست می‌کرد. 

اسم شهید را جایی پویا و جایی رضا نوشته‌اند، دلیلش چیست؟
اسم شناسنامه‌اش پویا بود، ولی ما در خانه رضا صدایش می‌کردیم. چون خودش این نام را بسیار دوست داشت. هرجایی می‌رفت می‌گفت مرا همیشه رضا صدا کنید. ما اصالت‌مان قزوینی است و در شهر قزوین زندگی می‌کنیم. پدرم همیشه هر وقت با برادرم شوخی می‌کرد به برادرم می‌گفت اسمت پویاست یا رضا؟ برادرم در جواب پدرم می‌گفت: «باباجان اسم من رضاست.»  از وقتی برادرم به دنیا آمد، پدربزرگم می‌گفت اسمش را آقا رضا صدا کنید. رضای خالی نگویید. برادرم رضا خیلی با پدربزرگم صمیمی بود. رضا از صبح تا شب پیش پدربزرگ و مادربزرگم بود. البته الان هر دوی آنها چند سالی می‌شود که به رحمت خدا رفتند. 

شهید چطور روحیاتی داشتند؟
برادرم هر موقع می‌خواست به مرخصی بیاید، زنگ می‌زد و اطلاع می‌داد و به مادرمان می‌گفت: «مامان من دارم خانه می‌آیم». یک روز عصر ما همین طور که نشسته بودیم یکدفعه دیدیم در ورودی منزل باز و برادرم وارد خانه شد. گفت: «مامان من یهویی آمدم که سورپرایزتان کنم».  مادرم بار‌ها بعد از شهادت برادرم رضا با دلتنگی تمام می‌گوید کاش روزی بشود و رضا یهویی در را بازکند و با صدای بلند بگوید من آمدم. برادرم رضا خیلی عشق به امامان و اهل بیت (ع) و همین طور ارادت خاصی هم به حضرت آقا داشت. همیشه وقتی کسی نگرانی یا دلشوره‌ای می‌گرفت می‌گفت: «اول توکل به خدا کنید و بعد توکل به اهل بیت (ع) داشته باشید تا آرامش بگیرید». همیشه هر موقع بیرون می‌رفتیم رضا سریع می‌دوید و درِ منزل یا ماشین را برای مادر باز می‌کرد. مادرم همیشه می‌گفت پسرم من هنوز از دست و پا ناتوان نشدم، خودم پیاده می‌شوم، ولی رضا در جواب مادر می‌گفت: «نه احترام به پدر و مادرخیلی مهم است و من وظیفه دارم در را برای شما بازکنم». 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *