«شما شب که می‌خوابی، لحاف از رویت کنار می‌رود…»؛ روایت رهبر شهید از مهر پدرانه

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در میان خاطرات منتشرشده از رهبر شهید انقلاب، روایت سفر به عتبات عالیات، گوشه‌ای از سال‌های آغازین طلبگی و دغدغه‌های علمی ایشان را به تصویر می‌کشد.

۱۸ تیر ۱۴۰۵ – ۱۸:۵۴
«شما شب که می‌خوابی، لحاف از رویت کنار می‌رود...»؛ روایت رهبر شهید از مهر پدرانه

به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، در میان خاطرات منتشرشده از رهبر شهید انقلاب، روایت سفر به عتبات عالیات، گوشه‌ای از سال‌های آغازین طلبگی و دغدغه‌های علمی ایشان را به تصویر می‌کشد.

بنابر روایت حوزه، زمستان سال ۳۶ به عتبات رفتم. فلسفه‌ی این سفر این بود که مرحوم پدربزرگم میخواست خانمش و بعضی از بچّه‌هایش را به عتبات بفرستد و مادر من را هم جزو این مجموعه قرار داد. منزلشان بودیم که به خود من گفت: «من پول سفر مادرت را میدهم؛ به شرطی که پدرت پول سفر تو را هم بدهد که تو هم با اینها بروی؛ برای اینکه یک مرد همراهشان باشد.» خب طبعاً جایی برای اینکه خود آقا بیاید، نبود؛ زیرا آمدن آقا به این معنا بود که همه‌ی خانواده بیایند و این امکان نداشت.

نفری پانصد تومان خرج عتبات میشد. آمدم به آقا گفتم و ایشان هم قبول کرد. ‌
‌این سفر، حدود دو ماه طول کشید؛ از راه خرّمشهر؛ یعنی همان راهی که در سفر کودکی در سال ۱۳۲۴ از آن راه رفته بودیم؛ منتها در آن سفر، از طریق قاچاق و به ایشان اصرار کردم که بمانم ولی آقا اجازه نداد و هر بار می‌گفت نمی‌شود و نمی‌توانی.

من از اوضاع نجف اطّلاع داشتم امّا پدرم سال‌ها در نجف بود و سختی‌های زندگی آنجا را دقیق می‌دانست. البتّه شرایط شهر نجف واقعاً برای زندگی سخت بود. الان مردم نمی‌دانند که نجف ‌ماندن در آن زمان برای طلبه چقدر دشوار بود؛ مگر اینکه طلبه شوق خاصّی در دلش داشت؛ حالا چه شوق دنیا، چه شوق آخرت. برای من همین که در محیط نجف، همه جا درس ‌و بحث و علم است‌، شوق‌آور و خیلی جذّاب بود و دلم می‌خواست بمانم؛ نشد.

از جمله، علّت دیگر اینکه آقا موافق نبود که ما به نجف و بعدها به قم برویم این بود که بچّه‌ها دور نباشند؛ ‌به‌ خاطر همان محبّتی که ایشان داشت، دوری ما سختشان بود. نجف که نشد؛ برای قم هم من اصرار کردم و نذر کردم و ختم گرفتم تا بالاخره راه قم باز شد؛ الحمدلله. اوقاتی که من می‌خواستم به قم بیایم، یکی از دلایلی که ایشان برای قم نیامدن ذکر می‌کرد این بود که می‌گفت: «شما شب که میخوابی، لحاف پس میرود، یکی باید بیاید لحاف را رویت بیندازد!» این‌قدر محبّت داشت.

منبع: کانال شهید خامنه‌ای به روایت خودش

منبع  : خبر آنلاین

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *