اگر مساعدتهای بیدریغ جمهوری اسلامی در مقاطع مختلف پس از فروپاشی شوروی، اعم از کمک در برپاساختن حکومت یا دفاع در برابر ارمنستان در جنگ اول قرهباغ و… نبود، امروز در گلدستههای مساجد باکو صدای ناقوس طنین انداز بود و نوبت به صهیونیستهای اشغالگر آران نمیرسید تا در اثر وادادگی فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و نظامی سران باکو در انتظار بلند شدن صدای یهوه شکارچیان شنبه بنشینند! این ناسپاسان قطعاً روزی کیفر خواهند دید!
جوان آنلاین: در روزهای اکنون از سالروز تأسیس جمهوری موسوم به «آذربایجان» عبور میکنیم. بازخوانی مجدد این واقعه و بسترها و پیامدهای آن میتواند ما را در شناخت بایستههای رابطه با سران این منطقه یاری دهد. در گفتوشنود پی آمده، دکتر احمد فرشبافیان مدیر اندیشکده مطالعات راهبردی قفقاز، آناتولی و آسیای میانه به این خوانش دست زده است. امید آنکه پژوهشگران و علاقهمندان را مفید و مقبول آید.
لطفاً در آغاز این گفتوشنود، درباره تاریخچه جدایی بخشهایی از منطقه آذربایجان از خاک کشور ما بگویید. تأثیر این انفکاک بر دو ملت چگونه بود؟
تاریخِ آنچه امروز به نام «آذربایجان» میشناسیم، در شمال و جنوب رود ارس، تاریخی است که تا پیش از ورود به جغرافیای سیاسی منطقه آن هم با ضرب و زور امپراتوری روسیه با جان کشور ایران تنیده است. با این حال در یک نقطه عطف تاریخی، بخشی از این سرزمین از حاکمیت ایران جدا شد و آینده دیگری یافت. جایی که همسایه شمالی یعنی امپراتوری روسیه موفق شد در دو جنگ پیاپی و در اثر بیعرضگی سلاطین قاجار در قرن ۱۹ میلادی، در جریان امضای دو عهدنامه گلستان و ترکمانچای میان دولتهای ایران و روسیه در سالهای ۱۸۱۳ و ۱۸۲۸ میلادی، بخشهای اصلی منطقه قفقاز را صاحب شود. در پی این دو قرارداد، ایران کنترل سرزمینهایی از جمله: خانات شیروان، گنجه، قرهباغ، نخجوان و… را از دست داد و مرز ایران و روسیه به رودخانه ارس رسید! روایت ساده و کوتاه ماجرا این است که از اینجای کار، سرنوشت مردمان دو سوی ارس به کلی متفاوت شد!
اما در میان مناطقی که بعد از عهدنامه دوم از ایران جدا شدند، خانات مسلماننشین شمال ارس مشترکات فرهنگی و مذهبی عمیقی با ساکنان جنوب ارس داشتند. این گروه مانند آذربایجانیها، آذری حرف میزدند و مسلمان بودند. شاید به همین دلیل بود که وقتی حاکمیت سیاسی این مناطق از دست تهران به دست مسکو افتاد، گروهی از ساکنان منطقه تصمیم گرفتند به جنوب ارس مهاجرت کنند. این جابهجایی جمعیتی، اما عملاً به کوچ مسلمانان علاقهمند به حاکمیت ایران اسلامی ختم نشد، بلکه در چارچوب یک سیاست درازمدت استراتژیک، موضوع از سوی حاکمان روس شمال ارس به صورت جدی مورد تشویق و پیگیری قرار میگرفت، به این ترتیب که مسلمانان به جنوب ارس مهاجرت کنند و در مقابل، مسیحیان جنوب ارس که عموماً ارمنی بودند به شمال ارس بروند! این سیاست چنان با جدیت از سوی روسیه اجرا میشد که سرانجام اعتراض دولت قاجاریه را به دنبال داشت و کار به جایی رسید که دولت روسیه طی یک قرارداد وعده داد این سیاست را کنار بگذارد، اما در عمل چنین نشد. با این همه کماکان گروه بزرگی از مسلمانان آذری در شمال ارس و زیر سایه تزار روسیه ماندند! به بیان دیگر، این گروه بزرگ یک روز از خواب برخاستند و دیدند که دیگر از سایه شاه مسلمان ایران که خود آذری بود، خبری نیست و در عوض تزار مسیحی روس، حاکم خراج بگیر مملکت است!
آیا ساکنان آذربایجان راضی به این جدایی بودند؟ این انفکاک در میان اهالی شمال ارس چه بازتابی داشت؟
جمیل حسنلی، مورخ ساکن باکو – که درباره تحولات آذربایجان چندین عنوان کتاب منتشر کرده- میگوید این جدایی برای ساکنان شمال ارس بسیار دشوار و با نارضایتی تمام رخ داد… جدایی بخشی از یک قوم از یکدیگر در هر شرایطی مشکلات جدی را برای آنان در پی دارد. تصرف ظالمانه اراضی محل سکونت آذربایجانیهای ایرانی از سوی دولت روسیه بعدها آثار منفی بسیار تأثیرگذاری داشت. در مناطق مرزی دو طرف بعد از اشغال، اقوام و خویشاوندان زندگی میکردند. ساکنانی که در اراضی شمال ارس (آران) ماندند، نسبت به شهرهای بخش جنوب ارس مانند اردبیل و تبریز، احساسی همانند شهر زادگاهشان داشتند. همین طور برای مردمی که در آذربایجان ایران ماندند، شهرهای شمالی اینگونه بود. حرکت آزادانه اهالی در منطقه محدود شد. این رویداد از نظر اقتصادی نیز تأثیرات خود را به ویژه در مناطق مرزی همچون مغان – که زندگی مردم بر پایه دامداری و کوچروی بود- گذاشت و حتی تا مدتها بعد از امضای قرارداد و تا استقرار مرزهای سیاسی، اهالی در دو سوی ارس ییلاق و قشلاق میکردند. سرانجام این مرزهای سیاسی روز به روز پررنگتر شدند و هر چه از آن روز سرد و یخ زده زمستان سال ۱۲۰۶ – که عهدنامه ترکمانچای امضا شد- گذشت، فاصله میان اهالی دو سوی مرز نیز بیشتر شد. آنها که آن سوی ارس (آران) ماندند، آخرین گروه از شهروندان آذربایجان ایران بودند که بر مبنای توافقی سیاسی، یک شبه خارجی شدند!
در طول تاریخ، تحریفات فراوانی درباره جدایی ایران از آذربایجان صورت گرفته است. علت این امر چیست؟
معمولاً گروهها یا جوامعی که هویت وابستهای دارند، اگر این وابستگی فطری باشد، بالطبع تاریخ متصل به همان هویت شناسای آنها خواهد بود، اما اگر این جوامع از هویت و منبع تمدنی فطری خود منفک شوند و دچار یک هویت جعلی گردند، ناچار برای خود تاریخسازی خواهند کرد! سرمداران آذربایجانی وابسته به کمونیسم و در حال حاضر وابسته به صهیونیسم و لیبرال دموکراسی، چون مردم خود را از هویت اصیل دینی و تمدن ایرانی منفک ساختهاند، لاجرم به تحریف تاریخ و هویتسازی جعلی روی آوردهاند و این تحریف، در طول تاریخ به سه نحو انجام گرفته و در حال حاضر نیز ادامه دارد. تحریف اول، تغییر نام شمال ارس (آران) به «آذربایجان» و روایت جدایی از نگاه آنها بود. جدایی قفقاز از ایران، ناجوانمردانه و تلخ بوده، به زور اسلحه رخ داده و برای اهالی منطقه جز درد و رنج هیچ سود دیگری نداشته است. یکی از افراد یا بهتر است بگوییم مؤثرترین فرد از نخبگان پان ترک و تربیت و حمایت شده ترکان که در این نامگذاری جعلی نقش اساسی داشت، محمدامین رسولزاده بود. او در ۳۱ ژانویه سال ۱۸۸۴، در روستای نوخانی در باکو به دنیا آمد. پدرش یک روحانی بود و او را در مدرسه «روس- مسلمان» به مدیریت سلطان مجید غنیزاده ثبتنام کرد. او تحصیلات عالی خود را در مدرسه فنی باکو و به زبان روسی ادامه داد. نخستین سالهای فعالیت انقلابی رسولزاده که نه تنها پایهگذار به اصطلاح جنبش استقلال ملی آذربایجان، بلکه جمهوری دموکراتیک آذربایجان است، مصادف با همین سالهاست. جمهوری دموکراتیک آذربایجان نخستین جمهوری در جهان اسلام بود. رسولزاده در سال ۱۹۰۲، زمانی که تنها ۱۷ سال داشت «سازمان جوانان مسلمان» را بنیان گذاشت که از جمله اهداف آن چاپ و پخش بیانیه و تبلیغ آنها بین کارگران کارخانهها بود و در این راستا نشریهای به نام «همت» انتشار داد که بعدها «تکامل» نام گرفت. او در سال ۱۹۰۵ و در جریان فعالیتهای خود با استالین آشنا شد. آن موقع هر دو ۲۰ ساله بودند و رسولزاده به عنوان روزنامهنگار کار میکرد. او مقالاتی را برای انواع روزنامههای مخالف مینوشت و با گروه مساوات آذربایجان همکاری داشت. استالین نیز در باکو بود و کارگران شرکت نفت را علیه سرمایهداری تزار روسیه رهبری میکرد. زمانی که مقامات رسمی امپراتوری روسیه تلاش کردند استالین را دستگیر و زندانی نمایند، رسولزاده او را در آپارتمان شخصیاش پنهان کرد و جانش را نجات داد. وی در سال ۱۹۰۶ در روزنامه «قلم» مقاله مینوشت و آنگاه به سردبیری موقت روزنامه رسید. او همچنین در این سال، سردبیری «تکامل» را نیز عهدهدار گردید. در سال ۱۹۱۱ به ترکیه رفت و به اولکو اوجاکلاری: انجمن ایدئال گرایان از گروههای ترکگرای افراطی پیوست. پس از آغاز جنگ جهانی اول به باکو بازگشت و فعالیت خود را از سرگرفت. در ۱۹۱۷ که امپراتوری روسیه ساقط شد، او زمینه را برای ایجاد کشور آذربایجان فراهم یافت. رسولزاده در حزب مساوات (که مؤسسش بود) بر آذربایجانبودنِ مناطقی که پیشتر شروان، گنجه و آران نامیده میشدند، اصرار میورزید. در ۲۸ مه ۱۹۱۸ به رغم اعتراض رفقای سابق او در ایران و اعتراض ایران به آذربایجان نامیدن سرزمینهای شمال رود ارس، تشکیل جمهوری آذربایجان و انتخاب رسولزاده با اکثریت آرا به عنوان رهبر شورای ملی آذربایجان انجام گرفت! استالین و رسولزاده پس از فعالیتهای ناسیونالیستی حزب مساوات با هم تضاد پیدا کردند و رسولزاده به یاری برخی از اعضای حزب مساوات به فنلاند گریخت و در سال ۱۹۲۲ از آنجا به ترکیه رفت و چند سالی در ترکیه نویسندگی میکرد. استالین از آتاترک خواست تا طبق قرارداد استرداد مجرمان سیاسی، رسولزاده را به شوروی تحویل دهد. آتاترک از رسولزاده خواست برای آرام شدن اوضاع، ترکیه را ترک کند. رسولزاده به لهستان رفت و در آنجا با ژوزف پیلسودسکی رهبر لهستان دیدار کرد. چندی بعد با دختر برادر پیلسودسکی ازدواج کرد. با حمله آلمان به لهستان در ۱۹۳۹، رسولزاده به ترکیه بازگشت. در این زمان هیتلر برای عملیکردن نقشههای بلندمدتش نیاز به کسانی داشت که در منطقه قفقاز نماینده او باشند. هیتلر وصف رسولزاده را شنیده و تشخیص داده بود او برای این امر فردی مناسب است. رسولزاده در آلمان با هیتلر دیدار کرد. هدف او ایجاد کشور آذربایجان به یاری آلمان بود.
به عنوان معترضه و همانطور که اشاره کردید، آنچه در قرن ۱۹ در این منطقه رخ داد در دو دوره قبل و بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به دو شکل مختلف در تاریخ رسمی منطقه روایت شد. درباره چیستی آن روایتها بگویید.
در زمان شوروی اینگونه روایت میشد که مردم منطقه قفقاز از سیستم فئودالی و خانخانی و همچنین از عقبماندگی و تعصب مذهبی حکومت ایران خسته شده بودند و خودشان خواهان پیوستن به روسیه بودند، بنابراین وقتی روسها آمدند، آنها هم استقبال کردند و به روسیه پیوستند! بعد از فروپاشی شوروی این روایت تغییر کرد و حالا اینطور میگویند که در آن زمان ایران و روسیه با هم قرارداد امضا و آذربایجان متحد را تقسیم بر دو کردند، یکی طرف روسیه و دیگری طرف ایران. یعنی هر دو اعم از ایران و روسیه غاصب بوده و هر دو سرزمین در شمال و جنوب ارس مورد تصرف قرار گرفته بودند! بنابراین از نظر حاکمان تحریفگر باکو، آذربایجان تقسیم شده است! در این روایت، اما یک ابهام مهم وجود دارد، اینکه در زمان جدایی قفقاز از ایران این مناطق اصلاً «آذربایجان» خوانده نمیشد. بررسی دقیق مفاد بندهایی از هر دو قرارداد ترکمانچای (ماده سوم) و گلستان (فصل سوم)، کذب بودن این ادعا را ثابت میکند، زیرا در معاهده گلستان از واگذاری خوانین نشینهای شکی، شیروان، دربند و بادکوبه و ولایات طالش سخن گفتهاند و در ترکمانچای از ولایت ایروان، آن سوی ارس و ولایت نخجوان و هیچ اسمی از واگذاری بخشی از آذربایجان در میان نیست. اگر آذربایجان دو نیم شده بود، باید متن معاهده نامهها گویا باشند که البته نیستند.
