در این بخش مجموعه شعر کوتاه استوری زیبا و احساسی را گردآوری کرده ایم. اگر دنبال شعر کوتاه و زیبا برای قرار دادن در استوری، پروفایل و کپشن هستید اشعار زیبای این مطلب را پیشنهاد می کنیم.
هنوز هم نمی توانم باور کنم که واقعا اتفاق افتاده باشد
ما همدیگر را ملاقات کردیم و ناگهان تو
بخش خاص و مهم زندگی ام شدی
عزیزم
عشق تو باعث شادی هر روز من است.
دوستت دارم
خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد
اگر تو نبودی
این کوچه
با کدام بهانه بیدار میشد
و این شب
با کدام قصه میخوابید؟
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش…
تو را با قلب و جانم برگزیدم
به شوق دیدن روی تو ای دوست
ممکن ز تو چون نیست که بر دارم دل
گر من به غم تو نسپارم دل
هرچه پل پشت سرم هست خرابش بنما!
تا بفکرم نزند از ره تو برگردم…
عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی غرق در رویا شدن
عشق یعنی حسرت دیدار تو
عشق یعنی من شوم بیمار تو
یک جور دوستت دارم
که بودنت را با هیچ کس عوض نمی کنم!
دل نخواهم جان نخواهم، آنِ من کو؟ آنِ من ….
گر شاخهها دارد تری
ور سرو دارد سروری
ور گل کند صد دلبری
ای جان، تو چیزی دیگری
من جمعه ترین حالت یک عاشقم! اما
تو صبح ترین جمعه هر روز دلم باش
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
هوشنگ ابتهاج
چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد
من همانم که پسندید و پسندیده نشد
اندوه من این است، که در دفتر شعرم
یک بیت به زیبایی چشم تو ندارم
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام
دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیسته ام
دوست می دارم
آوای باد انگار آوای خشک سالیست
دنیا به این بزرگی ، یک کوزه سفالیست
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل
“رودکی”
اَندر مرضِ عشق بجُز عشق، دوا نیست!
زیبایی ات
هر بار وسوسه برانگیزتر از پیش است!
مثل سرخ ترین سیب دورترین نقطه ی درخت…
ومن کودکی که همیشه با زانوی زخمی به خانه بر می گردد…!!!
مومنم کردی به عشق و جا زدی تکلیف چیست
بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش
بیستون هیچ ، دماوند اگر سد بشود
چشم تو قسمت من بوده و باید بشود
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد …
با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم
یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم
به چه مشغول کنم دیده و دل راکه مدام
دل تو را میطلبد ، دیده تو را میجوید…
گفته بودی با قطار اینبار خواهم رفت و من!
مانده ام باید چطور این چرخ را پنچرکنم؟!
قهوه میریزم برایت نیستی آن سوی میز
هی شکر میریزم و تلخ است جای خالی ات!
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی…
تار و پودم تو بگو با دل تنها چه کنم؟
در امتداد هر شب
من هستم و تمامت
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
تو چه دانی که چه ها کرد فراقت با من؟
داند این آنکه ازین غم بود او را قدری
“عراقی”
صدای خنده های تو
افتادن تکه های یخ است
در لیوان بهار نارنج
بخند!
می خواهم گلویی تازه کنم!
من
می دانم به کجای قلبت
شلیک کرده ام
تو
دیگر
خوب نخواهی شد
مست تو شوم اگر شود ساقی عشق
از تو نفسی جدا نخواهم شد چون
نگارینا دل و جانم ته داری
نمیدونم که این درد از که دارم
اگر تو نبودی
با کدام بهانه بیدار میشد
بوی شور انگیز باراڹ می دهی
بسکه خوب و مھربان و صادقی
صبح خورشید نگاهت به سرش خواب ندارد؟
کافیست
لبخندی بزنی جانم
ای روی خوب تو سبب زندگانی ام
جز با جمال تو نبود شادمانی ام
من از عهد آدم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
ای در دل من میل و تمنا همه تو
هرچنـــــد به روزگار در مینگرم
من عاشقی از کمال تو آموزم
در پرده دل خیال تو رقص کند
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
جان و جهان! دوش کجا بودهای
آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
با جمله ما خوشیم
سالها بگذشته از میلاد من
من و یک تنهایی و یک شمع روشن
تا که از جانب معشوقه نباشد کششی
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
چشم ما در پی خوبان جهان خواهد بود
وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
صبح خورشید نگاهت به سرش خواب ندارد؟
مقیم گشته دلم در مقام تنهایی
درون دفترِ شعرم غزل شد اشک آلود
ز جمع آشنایان می گریزم
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
کشید کار ز تنهاییم به شیدایی
ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟
ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراق
ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی
مرا تو عمر عزیزی و رفتهای ز برم
چو خوش بود اگر، ای عمر رفته بازآیی
تا کی ای دلبر دل من بار تنهایی کشد
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد
کی شکیبایی توان کردن چو عقل از دست رفت
عاقلی باید که پای اندر شکیبایی کشد
