مرغک عشق اگر می خواند
خواندنش بی منظور از سر کیف است او
برایت دخیل بسته ام
خدا کند مرغ عشق من شود
برای تو چون کبوتر حرم
در مکتب عشق ما هوس ممنوع است
با آینه ماندن به قفس ممنوع است
ما پیرو مــــــــــــــــرغ عشق باید باشیم
بی دلبر خویش یک نفس ممنوع است
عاشقم من عاشق دیدار آن مهروی خود
مرغ عشقش در وجودم خون فشانی می کند
سالها شد تا که روزی مرغ عشق
نغمه زد بر شاخه ی انگشت من
ودر سکوت شب رازی نهفته است
از قلب من تا عمق احساس یک پرنده
که مرغ عشق نامش است
و در انزوای شب عاشقانه های من را می نوازد
گوش آسمان بیدار شو
شب را برای نخفتن عاشقان آفریدند
بودند روزی دو مرغ عشق در قفس
به عشق بازی مشغول در هر نفس
روزی مرغ ماده با ناز گفت
من دیگر خسته ام از این قفس
آرزوی پرواز در آسمان دارم و باشم بیرون از قفس
مرغ نر گفت من راضیم به این قفس …
مرغ عشق
گر مرغکی گرد زمین
چرخی زند در روزگار
بر مرغکان غوغا کند
این است زمین آن است زمان
این مرغکان ساده دل
باور کنند از دل وجان
گر مرغ عشق سفر کند
مست از زمین گذر کند
بر آسمان نظر کند
بر طول هستی سیر کند
…
مرغ عشقم
من هم عاشقم همچو تو
اما مرا در اوج نیاز ترک کردی
جان دادی
روی دستهای من
وقتی قفس محکوم شده بود به خرابی
اتفاق افتاد
قفسش من بودم و میله ها رگ های تنم
وکودک زمست …
روزی به من خواهی رسید
مثل خبری خوش مانند هدیه ای زیبا همچون مرغ عشقی زیبا تا آن روز منتظرت خواهم ماند گوش به زنگ خیره به در نگران به آسمان
پرنده ام و در قفس دلتنگ بام تو
تا بچینم دانه های عشقت را
خانه را پر کرده بعد از تو هوای مرغ ها
مرغ عشق و مرغ آمین و صدای مرغ ها
او نگفت دوستت دارم
اما نامه اش را اینگونه تمام کرد
بال تو را میبوسم مرغ عشق قلبم
دلتنگت که می شوم
حس پرواز به سرم می زند
افسوس من پرنده ای محبوسم
زخمی میله ها
مرغ عشق احساسم در تارهای موهایت
لانه ی عشق می سازد با صفای موهایت
شکوفه را چگونه می توان از حافظه ی درخت ها پاک کرد
وقتی که هر بهار بی اراده سبز می شوند؟
پرنده ها را چگونه می توان به زمین عادت داد؟
وقتی که آسمان را نگاه می کنند و
بال هاشان روی دوششان سنگینی می کند؟
دل زارم همیشه غمگین است
غصه دارم که طالع ام این است
گفتنی ها ورای گوش زمین
دردهایم ورای تسکین است
مرغ عشق شکسته بال و پرم
حال دل مثل مرغ آمین است
سیل اشکی به گونه ام جاری ست
شانه ام زیر بار سنگین است
رازهایم شبی شود افشا
من شنیدم که شب سخن چین است
از سیاهی طلوع مشرق عشق
ذره ها آرزوی شان این است
از اون روز که دلم رو به تو باختم
توی قلبم واسه تو یه لونه ساختم
تو پرواز پرستویی در کهکشون ها
ولی من یه مرغ تنها توی دنیا
روزگارمان را بنگر
که دگر جایی در کنارم برایت نیست
و چه سخت است
تحمل آوای صدایت
تا بگویی دوستت دارم
چند وقتیست
که دگر مرغ عشق تو
ز سینه رخت بسته است
و در دل آری و نه
ز کردار تو نیست
نه گویم سینه آکنده ز نفرت کرده ام
نه گویم زندگان …
به چشم هرکه دلشدهست
عاشق مرغ عشق بود. می گفت پرندهای وفادارتر از مرغ عشق نیست. رهایش که می کنی هرجا برود، خیالت راحت است که برمیگردد. فقط دو روز حواسش پرت شد، فقط دو روز فراموششان کرد. همهشان رفتند، همهشان گم شدند. او دانه میریخت، اما دیگر دیر بود! هیچ کدامشان برنگشتند. مشکل اینجاست. ما یادمان رفته هیچ تعهدی یک طرفه نیست. وفادارترین مرغ عشق هم برای ماندنش دانه میخواهد، توجه میخواهد، عشق میخواهد. هیچ مرغ عشقی ناچار به ماندن نیست. هیچ مرغ عشقی …
