شعر قشنگ عاشقی و احساسی (اشعار نو و قدیمی ناب برای عشق)

ای آفتاب که برنیامدنت
شب را جاودانه می‌سازد
بر من بتاب
پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم

در این مطلب مجموعه شعر قشنگ عاشقی و احساسی کهن و نو از شاعران معروف را آماده کره ایم و امیدواریم از این اشعار ناب عاشقانه برای عشق لذت ببرید.

ما را ز درد عشق تو با کس حدیث نیست
هم پیش یار گفته شود ماجرای یار

عشق سلطانیست کو را حاجت دستور نیست
طائران عشق را پرواز گه جز طور نیست

خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی
خوشا جانی! که جانانش تو باشی

چندان به تماشایش برنشستیم
که بامدادی دیگر برآمد
و بهاری دیگر

ای آفتاب که برنیامدنت
شب را جاودانه می‌سازد
بر من بتاب
پیش از آن‌که در تاریکی خود گم شوم

همگان به جست‌ و جوی خانه می‌گردند
من کوچه‌ خلوتی را می‌خواهم
بی‌ انتها برای رفتن
بی‌ واژه برای سرودن
و آسمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن

چه فرقی می‌کند
من عاشق تو باشم
یا تو عاشق من؟!

گروس عبدالملکیان

این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم

فروغ فرخزاد

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

رودکی

هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
زانسان شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

مولانا

دو هزار چشم غمگین به دو چشم واله گشته
به جهان جان رسیدم، غزلم ترانه گشته

می خواهمت بمان! می‌جویمت مرو!
سرگشته‌ام چو باد! می‌خواهمت بمان!

یکشب ز ماورای سیاهی‌ها
چون اختری بسوی تو می‌آیم

سر تا بپا حرارت و سرمستی
چون روزهای دلکش تابستان

دیدمت وه چه تماشایی و زیبا شده‌ای!
ماه من، آفت دل، فتنه‌ی جان‌ها شده‌ای!

خوبی و دلبری و حسن، حسابی دارد
بی‌حساب از چه سبب این‌همه زیبا شده‌ای؟

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است

هنوز هم نمی توانم باور کنم که واقعا اتفاق افتاده باشد
ما همدیگر را ملاقات کردیم و ناگهان تو
بخش خاص و مهم زندگی ام شدی
عزیزم
عشق تو باعث شادی هر روز من است.
دوستت دارم

از خاک ، مرا برد و به افلاک رسانید
این است که من معتقدم “عشق” زمینیست …

صدا کن مرا

خودمانیم، خدا هم شاعر بوده ..
حاضرم قسم بخورم صبح ها که تو
از زیر درختان راه می روی،
خدا آن بالا،
لای ابرها نشسته ،
دستهاش را زیر چانه‌ اش زده و
تو را نگاه می کند و
زیر لبش زمزمه می کند:
«رقصی چنین میانه‌ میدانم آرزوست..»

یا ز آه نیم شب‌، یا از دعا، یا از نگاه
هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد

العفو نخوان!
قبل از خدا باید کسی تو را ببخشد
که بعد از تو سنگدل ترین موجود
روی زمین شده است…

هیچ چیز سر جایش نیست
مثلاً تویى که
الان
زیر این باران
باید کنارم باشى و
نیستى…
مثلاً منى که
تا الان
باید فراموشت می کردم و
نکردم…

بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل
بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

“رودکی”

کسی ‌سوال‌ می‌کند به خاطر چه زنده‌ ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه می‌کنم

با هجر تو هر شب ز پی وصل تو گویم
یارب تو شب عاشق و معشوق مکن روز

جای مهتاب،به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند

هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن‌که دارد با دلبری وصالی…

من در تو گریزان شدم از فتنه خویش
من آن توام مرا به من باز مده

آمدم یاد تو از دل به برونی فکنم
دل برون گشت ولی یاد تو با ماست هنوز …!

ماجرای من و تو، باور باورها نیست
ماجراییست که در حافظه دنیا نیست

تو گمی درمن و من درتو گمم باورکن
جز دراین شعر نشان و اثری ازما نیست

غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد…!

کاش
میگفتی چیست
آنچه از چشم تو
تا عمق وجودم جاریست …

“تو را دوست دارم”
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می کند …

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش
پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

من غلام قمرم، غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم، نعره مزن، جامه مدر هیچ مگو

به دیدارم بیا هر شب

دلم تنگ است

قاصد ز برم رفت که آرد خبر از یار

ولی دشت بیاضی

فاش می گویم و

بنده عشقم و

درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت

زندگی
سفر عشق است
ارزش ما در این سفر
به اندازه رنجی ست که می کشیم

و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ،
سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

تا در ره عشق آشنای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر

نه به چاهی ، نه به دام هوسی افتاده

شعر عاشقانه زیبا

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

چمدان دستِ تو و ترس به چشمان من است

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *