در این بخش تاپ ناز مجموعه شعر شاد کوتاه و بلند از شاعران مختلف نو و کهن ایرانی را گردآوری کرده ایم. در ادامه گلچین شعر در مورد شاد بودن و حس خوشحالی و شادی را بخوانید.
قهوه
شب قهر کرده وقتی فهمیده مشکی،
مشکی تر از موهای لختت نیست
راحت بگو دیوونهی زیبا
تو این همه زیبایی سختت نیست؟!
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدی
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
گفتی نظر خطاست تو دل میبری رواست
خود کرده جرم و خلق گنه کار میکنی
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گل ها چون گل میان خاری
امید وصل تو جانم به رقص میآرد
چو باد صبح که در گردش آورد ریحان
چشامو وقتی تو بهشون نگاه میکنی دوست دارم
اسممو وقتی دوست دارم که تو صداش میکنی
قلبمو وقتی دوست دارم که تو دوسش داشته باشی
زندگیم رو وقتی دوست دارم که تو توش هستی
چشم های تو
فرآیند اکسیژن را به همراه دارد
من از نگاه به چشمان تو
نفس می گیرم
زیبا! هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید، دلتنگی مرا
زیبا! آنگونه عاشقم
که حرمت مجنون را
احساس میکنم
تنهاترین بهانه ی دنیای من تویی
در رو بروی آینه زیبای من تویی
با بوی سیب خنده ی تو زنده می شوم
تو یوسف مؤنث و عیسای من تویی
لبخند زدی بهار بی تاب شکفت
یک پنجره روبروی مهتاب شکفت
یک گوشه نشسته ام پر از تشویشم
نقاشیه چشمان تو هم در پیشم
ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم
غصه معنایی نداره تا تو میخندی برایم
لحظه ای در گذر از خاطره ها
ناخود آگاه دلم یاد تو کرد
خنده آمد به لبم شاد شدم
گویی از قید غم آزاد شدم
هر کجا هستی دوست، دست حق همراهت
من از تو هیچ به جز بودنت نمی خواهم
تمام عمر در آغوشم
استراحت کن
دوست داشتنت
هرگوشه از قلبم را
جوری خاص آباد کرده
چونان آب
که جهان را…
کسی به خوبی من مشق عشق را ننوشت
ببین به دیده انصاف، آفرین دارم!
همه از چشم تو گفتند و هنرمند شدند
وای از آن روز که چشمت هنرستان بشود
چشم مست یار من میخانه میریزد به هم…
با عشق
ممکن است
تمام محال ها…!
روا بود که چنین بى حساب دل ببرى؟
محبوب من
می رسد روزی که من باشم و تو باشی
و نفر سومی که
بی هوا پای کوچکش را در کفش زندگیمان فرو کند
نگار من!
امید نوبهار من!
لبی به خنده باز کن
ببین چگونه از گلی
خزان باغ ما، بهار میشود…
عاشق شده ام بر تو، تدبیر چه فرمایی؟
از راه صلاح آیم یا از ره رسوایی؟
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری
آسمان وقتی که میپوشی، کبوتر میشوم
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید
دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز
“عماد خراسانی”
هر کسی را بهر کاری ساختند
کار من “دیوانهی او بودن” است
هیچ میدانی کـه من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
هیچ می دانی کـه من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
طنین تو سرود عاشقانهست
هوای تو همه شعر و ترانهست
به گوش من بخوان افسانه عشق
که دنیا پر ز نیرنگ و فسانهست
با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار
عشق را جز عشق لایق هست نیست
عقل اگر گوید که غیر عشق هست
چه کسی حرف مرا می فهمد؟
در پس پرده ی اشک چشمم
ای عشق شکسته ایم مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی میبینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
فال حافظ زدنت از پی دلتنگی کیست؟
من که هر لحظه به یاد تو و دلتنگ تو ام
هر ستاره یه نشان از غم و دلتنگی من
آسمان را بفرستم که بدانی همه جا یاد تو ام؟
کم نامهی خاموش برایم بفرست
از حرف پرم گوش برایم بفرست
دارم خفه میشوم در این تنهایی
لطفاً کمی آغوش برایم بفرست
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
با هر که دلم ز عشق تو راز کند
اول سخن از هجر تو آغاز کند
از ناز دو چشم خود چنان باز کنی
که آن دم زده لب به خندهای باز کند
در هوایت بی قرارم روز و شب
سر ز پایت بر ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم
روز و شب را کی گذارم روز و شب
نگارینا دل و جانم ته داری
همه پیدا و پنهانم ته داری
نمیدونم که این درد از که دارم
همی دونم که درمانم ته داری
