مجموعه ای از اشعار زیبا در مورد برف و زمستان (شعر کوتاه و بلند زیبا در مورد برف زمستان) را در این مطلب آماده کرده ایم.
شعر برف, شعر روزای برف, شعر زیبا در مورد زیبایی برف, روزهای برفی, اشعار زیبا در مورد زمستان و برف
خوب یادم نیست
تا كجاها رفته بودم؛ خوب یادم نیست
این، كه فریادی شنیدم، یا هوس كردم،
كه كنم رو باز پس، روباز پس كردم.
پیش چشمم خفته اینك راه پیموده.
پهندشت برف پوشی راه من بوده.
گام های من بر آن نقش من افزوده.
چند گامی بازگشتم؛ برف می بارید.
باز می گشتم.
برف می بارید.
جای پاها تازه بود اما،
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
جای پاها دیده می شد، لیك
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
جای پاها باز هم گوئی
دیده می شد، لیك
برف می بارید.
باز می گشتم،
برف می بارید.
برف می بارید. می بارید. می بارید . . .
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست.
پاسی از شب رفته بود و برف می بارید،
چون پرافشان پری های هزار افسانه از یادها رفته.
باد چونان آمری مأمور و ناپیدا،
بس پریشان حكم ها می راند مجنون وار،
بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته.
برف می بارید و ما آرام،
گاه تنها، گاه با هم، راه می رفتیم.
چه شكایت های غمگینی كه می كردیم،
یا حكایت های شیرینی كه می گفتیم.
هیچكس از ما نمی دانست
كز كدامین لحظه شب كرده بود این باد برف آغاز.
هم نمی دانست كاین راه خم اندر خم
بكجامان می كشاند باز.
پاسی از شب رفته بود و همرهان بی شمار ما
گاه شنگ و شاد و بی پروا،
گاه گوئی بیمناك از آبكند وحشتی پنهان،
جای پا جویان،
زیر این غمبار، درهمبار،
سر بزیر افكنده و خاموش،
راه می رفتند.
وز قدم هائی كه پیش از این
رفته بود این راه را، افسانه می گفتند.
من بسان بره گرگی شیر مست، آزاده و آزاد،
می سپردم راه و در هر گام
گرم می خواندم سرودی تر،
می فرستادم درودی شاد،
این نثار شاهوار آسمانی را،
كه بهر سو بود و بر هر سر.
راه بود و راه ـ این هر جائی افتاده ـ این همزاد پای آدم خاكی.
برف بود و برف ـ این آشوفته پیغام ـ این پیغام سرد پیری و پاكی؛
و سكوت ساكت آرام،
كه غم آور بود و بی فرجام.
راه می رفتیم و من با خویشتن گهگاه می گفتم:
«كو ببینم، لولی ای لولی!
این توئی آیا ـ بدین شنگی و شنگولی،
سالك این راه پر هول و دراز آهنگ؟»
و من بودم
كه بدینسان خستگی نشناس،
چشم و دل هشیار،
گوش خوابانده به دیوار سكوت، از بهر نرمك سیلی صوتی،
می سپردم راه و خوش بی خویشتن بودم.
باد
روزهای آخر آذر را
باد برف همه جا بود
و
توی این برف چه خوب است شکار، آی گفتی!
ران آهویی و سیخی و کباب و دم و دود
صد نفر برهنه و گرسنه، غارت گشته
زحمت کار زما، راحتی از آن حشرات
برف
حصار یخ
اگر امروز زمستان اسـت
هوای دلت سرد اسـت
ابر چشمانت نم باران دارد
از سرمای وجودت
هوای دلت برفی میشود
نگران نباش، اینروزها گذراست
می گذرد
اما چند صباحی دیگر
بهار می رسد
کافیست از سرمای امروز نترسی
اینروزها از خودت مراقبت کن
بیخیال سرما، تدارک بهار را ببین
روزهای روشن و آفتابی پیش روست
بهار می رسد……….
جهان پر دود گشت از دود جانم
جهان بر من همی گرید بدین سان
من برف ندیدهام
خواهر و برادرم نیز برف ندیدهاند
اما پدرمان آدم برفی بود
که در حسرت شال و کلاهی برایمان
قطره قطره آب شد
شعر در مورد برف از مولانا
گفت کمتر داستانی باز گو
گفت اینک دشت سیصدساله راه
آن یکی دیوانه در برفی نشست
آن یکی گفتش چرا این میخوری
گلوله گلوله برف میاد
سرمای بی حد هوا
برف می بارید و ما آرام،
چه شکایت های غمگینی که می کردیم،
جز روزگار من
سراسر شب
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف
سیلاب ظلم او در و دیوار میکند
برفی افتاد پاک و روشن لیک
من از این برف قصهای دارم
آخ عجب سرماست امشب، ای ننه!
تو نگفتی میکنیم امشب الو؟
سعدی میگوید:
یا این بیت معروف از صائب تبریزی:
پشت شیشه برف میبارد
دانه اندوه میکارد
زیبای مـن
عشق
عطر بهار
برگ ریز پاییز
هوایم بی تو چون گنجشک تنهایی ست
که در سرما، میان برفها مانده
مجتبی قندالی
برف
که فقط
برفی که میبارید مـن بودم
در برت گرفتم
عزیزم
بـه تعداد این دانه های زیبا و بلورین برف
قرار بود برفى بیاید و مرا با خود ببرد
چترم را بردارم
