شعر روز عاشورا + اشعار زیبا در مورد روز دهم ماه محرم و شهادت سیدالشهدا

###اشعار روز عاشورا###

###اشعار روز عاشورا###

بتاب ای مه که زینب دل غمین است
پریشان دل ز مرگ شاه دین است

بتاب ای مه تو بر گلهای زهرا
که پرپر گشته در این دشت و صحرا

بتاب ای مه که بینم کودکانم
سرشک غم رود از دیدگانم

تویی در کربلا بی یار و تنها
من اندر شام غم بی آشنایم

قتیل کربلا را دوست دارم
ذبیح بالقفا را دوست دارم

قسم بر آب آب کودکانش
شهید نینوا را دوست دارم

چه خوب است روز عاشورا بمیرم
که من خون خدا را دوست دارم

خدایا قاری قرآن زینب
به روی نیزه ها را دوست دارم

این اسبها که روی تن تو دویده اند

ای عطر سیب سرخ ، تمامی قافله

در پی دیدار روی کیستی
گوئیا در فکر زینب نیستی

غیرت الله این حرم بی محرم است
می روی و خواهرت بی همدم است

ایـــن اشــــک‌ها بـه پای شما آتشم زدند

مـــن جبـــرئیـــل ســوختـه بالم، نگاه کن

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟

پیراهن محرم من را بیاورید

انگار کسی در نظرت غیر خدا نیست
این مرحله را غیر امام الشّهدا نیست

آرامِ دلم، خیمه به هم ریخته بی تو
برگرد که بعد از تو مرا غیر بلا نیست

این حسینی است که حق دلبر جانانة اوست

این همان شمع شبستان ولایت که زعشق

این عطش چیست در آیینه ی رود افتاده ست

بوی تنهایی می آید ازاین جا فریاد

این قوم چه شد سر ز تن تو ببریدند

آخر نه به کوفه ز تو دعوت بنمودند

اینجا قدم قدم ، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو

اسلام را قدم زده ای سوی کفرشان
کفار قبل از این که بیایند سوی تو !

بر زمین کوبید سم اما سوارش برنخاست

شعله ور شد در جنون خشم و بهت خود ولی

بعد از سه روز پيكر سرخش كفن نداشت
يوسف ترين شهيد خدا پيرُهن نداشت

در هجمۀ تواتر شمشير و تير و تيغ
راهی به جز شقايق پرپر شدن نداشت

شب عاشورا

فردا ز خون عاشقان، اين دشت‌دريا ميشود

بزرگ فلسفه قتل شاه دين اين است
كه مرگ سرخ به از زندگى ننگين است

نه ظلم كن به كسى نى به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

بمان که روشنی دیده ترم باشی
شبیه آینه ای در برابرم باشی

چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

بگذار، خون چشم تو، به اشک خود بشويم

بگذار، تا توقف بکنند نيزه داران

بیا در کربلا محشر ببین کین گسترش بنگر

فروشنده حسین و جنس هستی مشتری یزدان

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب
زنجیر آهنی و پر از درد می شود

به دلم باز هوای تو کند غوغایی

ای شهنشاه دو عالم یا حسین ابن علی

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غمزده در چشمم آشناست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست

بخولی بگفت آن زن پارسا

که در ایندل شب چو غارتگران

ای یار که در راهی و زینجا خبرت نیست
در راهی و از کوفه و از ما خبرت نیست
در راهی و یک قافله گل پشت سر توست
می آیی و ناموس خدا هم سفر توست
بر باد صبا گفته ام ای دوست پیامم
شاید برساند به تو ای یار سلامم
گفتم به صبا حال من زار بگوید
از حال سفیرت به سر دار بگوید
گوید به تو در کوچه چه آمد به سر من
گوید چسان بسته عدو بال و پر من
باسنگ، سر راه و لب بام نشستند
آن سر که پر از عشق تو می بود شکستند
خفاش صفت، نیمه شب از جای پریدند
آن لب که ثنا گوی تو می بود دریدند
ننموده حیا طایفه سنگ دل از تو
من در عوض مردم کوفه خجل از تو
تقدیر من این است و ندارم گله ای دوست
اما تو میاور پی خود قافله ای دوست
چون بى کسانِ آل نبى در به در شدند
در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند
سرهاى سروران همه بر نیزه و سنان
در پیش روى اهلِ حرم جلوه گر شدند
بى شرم امّتى که نترسید از خدا
بر عترت پیمبر خود پرده در شدند
دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت
هر دم نمک فشان به جفاى دگر شدند

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *