شعر تک بیتی تیکه دار و سنگین با اشعار کنایه آمیز با معنی

در این بخش مجموعه شعر تک بیتی تیکه دار و سنگین را ارائه کرده ایم و امیدواریم که این اشعار کنایه آمیز سنگین مورد توجه شما قرار بگیرد.

تا نیفتادم نفهمیدم که شادی می کنند
دشمنانم بیش، اما دوستانم بیشتر

گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟!

گاهی، تمام شدن یک روز
بیش از یک روز طول می کشد

لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد

دل شکستی و شبی یک نفر از جنس خودت
خنده ای تلخ به چشمان تَرَت خواهد کرد

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس
نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی
کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ چرا نیست؟

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟!

هر کجا کردم محبت، غرق محنت شد دلم
یا من این حکمت ندانم، یا محبت باب نیست

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تن هیچ عقابی پر و بالی ندهم

نیمه های راه دیدم نارفیقی می کنند
ترکشان کردم، شده نامم رفیق نیمه راه

حالِ من، حال اسیری ست که هنگام فرار
یادش افتاد کسی منتظرش نیست، نرفت

گفتی که مرا یار وفادار بسی هست
هستند، ولی نیست وفادارتر از من

عاشقت بودم ولی، ناجور سوزاندی مرا
نقره داغش می کنم دل را، اگر یادت کند

گويند کريم است و گنه می بخشد
گيرم که ببخشد، ز خجالت چه کنم

تو ندیدی که چه سخت است ببینی عشقت
پیش چشمان تو با او که نباید، باشد

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا، تو چرا بی خبر از ما شده ای؟

ما به جرم ساده لوحی، این چنین تنها شدیم
مردمان این زمانه با دو رنگی خوش ترند

با خیال تو به سر بردن اگر هست گناه
با خبر باش که من غرق گناهم همه عمر

من خطا كردم تو را چون گنج بنهادم به دل
ورنه سنگى مثل تو بسيار است، كمياب نيست

مرا محتاج رحم این و آن کردی، ملالی نیست
تو هم محتاج خواهی شد، جهان دار مکافات است…

صد بار اگر دایه به طفل تو دهد شیر
غافل مشو ای دوست که مادر شدنی نیست

آن طبیبی که مرا دید در گوشم گفت
دردِ تو دوریِ یار است، به آن عادت کن

هزار بار پیاده طواف کعبه کنی
قبول حق نشود گر دلی بیازاری

گفته بودى تا ابد پيشت، كنارت، با توام
كى ابد آمد كه تو رفتى و من تنها شدم؟

با فاصله ای امن که آسیب نبینی
بنشین و فقط شاهد ویرانی من باش

صحبت از ماندن یک عمر بماند به کنار
قَدر نوشیدن یک چای بمانی کافی ست

شده دردی به دلت ریشه کند آب شوی؟
همه شب با غم دلتنگی خود خواب شوی؟

ساده بودم که دلم را به امانت دادم
گرگ بودی که دریدی و رهایش کردی…!

خواستم گریه کنم، قلب صبورم نگذاشت
وقت زانو زدنم بود، غرورم نگذاشت

دیدنت باعث دلتنگی من خواهد شد
بعد هر آمدنت، رفتن اگر هست…نیا!

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
می رود عمر ولی، خنده به لب باید زیست

آن یار طلب کن که تو را باشد و بس
معشوقه ی صد هزار کس را چه کنی؟

عاشقت بودم و این را به هزاران ترفند
سعی کردم که بفهمانم و فهمیده نشد

جنگ از طرف دوست، دل آزار نباشد
یاری که تحمل نکند، یار نباشد

نه هر قصاب ماهر می کند پوست
نه هر نون و نمک خور می شود دوست

ما برایش جان فدا کردیم و او با طعنه گفت
چیز دندان گیرِ مرغوبی نداری بیشتر؟

سهم ما در وسط معرکه ی عشق چه بود؟
غم و دلتنگی و حسرت، همه یک جا با هم

امشبی را که در آنیم، غنیمت شمریم
شاید ای جان، نرسیدیم به فردای دگر

منبع  : مجله تاپ ناز

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *