وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی
وسعت درد فقط سهم من است
دگر آیینه ز من با خبر است
برایم زندان ساختی با این بی وفایی
حسرت به دل ماندم که روزی بیاید
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
وقتی که شکست بغض تنهایی من
شمع و پروانه و بلبل همه جمع اند
من چه تنها و غریبم بی تو در دریای هستی
در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما
منم تنهاترین تنهای تنها
باد میاد اسمتو پاک میکنه
افسوس که
چیزی که
بدترین جنبه ی تنهایی این است
یا غرق میشوی باید سخت تلاش کنی
به تنهایی ات سرک می کشم
با خیالت می نویسم
بیا و بخند…
دلم این روزها ، شده سیاه چاله…
ای کاش
برای روز مبادا
تنهایی مثل غروب است
نارنجی های دلربا شده
نرو تنهام نذار با درد و غمهام
به قرآنی که از سایهاش گذشتم
تو آسمان دنیا هر کسی وب داره
واسه من تنهایی درده
چرا وقتی که آدم تنها میشه
میره یه گوشه پنهون میشینه
نرو تنهام نذار با درد و غم هام
به قرآنی که از سایهش گذشتم
من به اندازه چشمان تو غمگین ماندم
تو به اندازه تنهایی من شاد بمان
زندگی چون قفس است
و چه خوب است دم غفلت آن زندانبان
من اینجا
باز خاطراتت
وقتی من تنهایم
همچو کابوسی وهم انگیز
و بعد از تو دلم از عطش عشق طغیان کرد
گاه در نگاهی پوچ در تاریکی شبهایم
میبینی ای لحظههای خالی از احساس تهی
در دستهای تنهایی کسلآور است و تو را نیز بی رمق میکند
تمام جادههای جهان را
این تو و این پینههای پای من
چه کسی گفته که من تنهایم؟
بگذار تنهایی از حسودی بمیرد!
غروب غمهایت را
اگر همدم شبهای تنهایی من باشی
کسی که
تنهایی بهترین همدم اوست
هواهای دونفره را
با یاد کسانی که هوای ما را نداشتند…
چرا غمها نمیدانند
بیا هی دوست با من باش
تنهاییام را به کافه میبرم
کافهچی میپرسد:
هر قطره اشک نشان دل شکستگی است
هر لبخند نشان مهربانی است
هیچ کس ویرانیام را حس نکرد
در میان خندههای تلخ من
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
شب من پنجرهای بی فردا
مانده بر خاک و اسیر ساحل
