برای مشاعره با حرف ت میتوانید از اشعار زیبایی از شاعران معروف که با ت شروع می شود برایتان آماده کرده ایم استفاده کنید.
شعر با حرف ت برای مشاعره با حروف الفبا از میان اشعار نو و غزلیات انتخاب میشود و در کنار آن در آموزش ادبیات و تمرینهای ساده مانند کلاس اول نیز کاربرد دارد.
ترکیب پیالهای که در هم پیوست
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
تو چه دانی که ما چه مرغانیم
هر نفس زیر لب چه می خوانیم
تا دل نشودعاشق دیوانه نمی گردد
تانگذرد از تن جان جانانه نمی گردد
تا میرود آن نگار ما میرانیم
پیمانه چو پر شود فرو گردانیم
تماشا مرو نک تماشا تویی
جهان و نهان و هویدا تویی
تا ظن نبری که از غمانت رستم
یا بی تو صبور گشتم و بنشستم
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی توام قبله جان خواهد بود
تا جهان باقی و آئین محبت باقی است
شعر حافظ همهجا ورد زبان خواهد بود
تا چراگاه فلک هست و غزالان نجوم
دختر ماه بر این گله شبان خواهد بود
تا دهن بستهام از نوشلبان میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم
تا کی چو باد سربدوانی به وادیم
ای کعبه مراد ببین نامرادیم
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
تا سرِ زلفِ تو در دست نسیم افتادست
دلِ سودازده از غصه دو نیم افتادست
تویی که بر سرِ خوبانِ کشوری چون تاج
سِزَد اگر همهٔ دلبران دَهَندَت باج
تَنَت به نازِ طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردهٔ گزند مباد
تا ز میخانه و مِی نام و نشان خواهد بود
سرِ ما خاکِ رَهِ پیرِ مُغان خواهد بود
تُرکِ عاشق کُشِ من مست برون رفت امروز
تا دگر خونِ که از دیده روان خواهد بود
ترسم که اشک در غمِ ما پردهدر شود
وین رازِ سر به مُهر به عالَم سَمَر شود
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم
تا خبر دارم از او بیخبر از خویشتنم
با وجودش ز من آواز نیاید که منم
تا به گفتار درآمد دهن شیرینت
بیم آن است که شوری به جهان درفکنم
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
تو با این لطف طبع و دلربایی
چنین سنگین دل و سرکش چرایی
تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
تو خون خلق بریزی و روی درتابی
ندانمت چه مکافات این گنه یابی
تو به خواب خوش بیاسای و به عیش و کامرانی
که نه من غُنودهام دوش و نه مردم از نَفیرم
تا همچو شرر بال گشودم به هوایَت
وسعت ز مکان گم شد و فرصت ز زمانها
ترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلی
تا خون دل مجنون از دیده نپالاید
تکرار کن فراغت را و رهایی را
تکرار کن
تو را به ترانهها بخشیدم
به صدای موسیقی
تو جانِ مرا از تلخی و درد آکندهای
و من تو را دوست داشتهام
تن من
قایق لنگر زده در طوفان است
تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست
و گر خطاست! مرا از خطا ابایی نیست
تا چند مرا از خود ای دوست جدا داری؟
من هیچ نمیگویم، آخر تو روا داری؟
تا این دل من همیشه عشق اندیش است
هر روز مرا تازه بلایی پیش است
ترسم نیایی و آید
خاکستر من بـه سویت
تو گریه میکنی و خنده میکند گلزار
از این گریستن و خنده، بدگمان شدهایم
