
به گزارش سرویس شعر پایگاه خبری ساعدنیوز، این غزلِ زیبا، فریادِ بیدارباشِ معشوقِ ازلی بر سرِ مولاناست؛ معشوقی که از او گله میکند چرا وقتی من با تمامِ عظمت و زیباییام در جانِ تو هستم، چشمت را به دنبالِ گل و گلستانِ فانی و زیباییهای گذرا میگردانی؟ حقیقتِ وجود به شاعر نهیب میزند که تو نای و چنگِ من هستی؛ پس نباید برای هر کسی ناله کنی و نغمهات را برای هر رهگذری هدر دهی. دلبستگی به غیر، تنها تو را مثل جغد به خرابه میکشاند و از تماشایِ بهارِ حقیقی که همان حضورِ معشوق است، باز میدارد.
در واقع، مولانا در این شعر از ما میخواهد که نگاهمان را تغییر دهیم و بهجای خیره شدن به پشتِ جهان که پر از تیرگی و خزان است، رو به سوی حقیقتِ هستی کنیم. او اعتراف میکند که حتی درگیر شدن با واژهها و شعرها، گاهی او را در دامی انداخته که از اصلِ معنا غافل بماند. این غزل دعوتی است برای رها کردنِ سایهها و دزدانِ آرامش؛ تا انسان دست از دنبال کردنِ دیگران بردارد و با بازگشت به درونِ خویش، در همان گلستانِ حقیقت آرام بگیرد که منشأ همهی زیباییهاست.
گفت لَبَم ناگهان نامِ گل و گلسِتان
مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی در سال 604 هجری قمری در بلخ زاده شد. شاعر و عارف بزرگ قرن هفتم هجری، پس از مهاجرت از بلخ به قونیه و آشنایی با شمس تبریزی، به یکی از تأثیرگذارترین چهرههای عرفان و ادبیات فارسی تبدیل شد. از مهمترین آثار او میتوان به مثنوی معنوی، دیوان شمس، فیه مافیه، رباعیات و مکتوبات اشاره کرد.
شما چقدر با این تلنگر مولانا موافقید؟ برایمان بنویسید که «دامهای ظاهری» و دغدغههای این روزهای شما که دورتان را شلوغ کردهاند، چه چیزهایی هستند؟
