الحمدلله بچهها را خوب تربیت کردیم. اعتقادی پرورش پیدا کردند. بچهها اهل نماز بودند، گاهی مهدی که به نماز میایستاد، پدرشان به او نگاه و افتخار میکردند که بچهها به این سطح دینی رسیدهاند. در امور فرهنگی و معنوی همراه بچهها بودیم و با آنها حرکت میکردیم. کنارشان بودیم. ایشان با رضایت کامل آنها را به جبهه فرستادند و از پیشزمینههای مبارزه و مقاومت را در آنها بیدار کرده بودند
جوان آنلاین: حرفهای زیادی برای گفتن داشت، از همسرانههایش شروع کرد تا به مادرانههایش و شهادت بچهها رسید. او از شهیدان مهدی و مجید زینالدین برایمان گفت؛ از دلاوری، شجاعت و شهادتشان. سردار شهید مهدی زینالدین، فرمانده لشکر۱۷ علیبنابیطالب (ع) در ۲۷ آبان۱۳۶۳ در حالی که ۲۵سال داشت، به همراه برادرش مجید زینالدین در مأموریتی از کرمانشاه به طرف سردشت آذربایجانغربی در حرکت بودند که در منطقه تپه ساروین با گروهکهای ضدانقلاب درگیر شدند و هر دو برادر به فیض شهادت نائل آمدند و همین چند روز پیش بود که یادواره سردار سرلشکر پاسدار شهید مهدی زین الدین و ۶ هزارو ۹۰ شهید استان قم برگزار شد. خانم زینب اسلامدوست، مادر شهیدان زینالدین است؛ مادر ۸۱ سالهای که با همه مشغلههایش همراهیمان کرد. گفتوگوی پیش رو ماحصل این همکلامی است.
سفره عقد و سجاده نماز
حاجیهخانم زینب اسلامدوست، مادر شهیدان مهدی و مجید زینالدین متولد ۱۳۲۱ و اهل اصفهان است. ۱۱ سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد و به تهران آمد. او از آشنایی و ازدواجش اینگونه برایمان روایت میکند: «مادر همسرم (حاجآقا زینالدین) در یک میهمانی من را دیدند. دوسه روز بعد همراه با خانواده به خواستگاری آمدند. خانواده زینالدین از خانوادههای خوب و معتقدی بودند و تمام معیارهای مدنظر خانوادهام را داشتند. همه خوبیهای خانواده زینالدین خیلی زود من را پای سفره عقد نشاند. من ۱۱ سال داشتم و حاجآقا ۲۱ سال. ۱۰ سالی از من بزرگتر و جوانی بسیار رعنا و زیبا بودند. مراسممان خیلی ساده و سنتی برگزار شد. ما بدون اینکه خریدی برویم، مراسم عقد را راه انداختیم. خیلی خوب به یاد دارم فقط یک سجاده انداختند و قرآنی گذاشتند و به من گفتند که روی این سجاده بنشین و عقد را جاری کردند. عقد ما را دایی ایشان آیتالله سیدعبدالحسین طیباصفهانی مفسر «الطیب البیان» خواند. با اینکه کلاس پنجم بودم، اما استعداد بالایی داشتم. از لحاظ اعتقادی و فعالیتهای اجتماعی از بچههای همسن و سال خودم بالاتر بودم. خانواده من بیهیچ توقعی مراسم ساده و بیتجملی را برگزار کردند، صحبتی از مهریه بالا و شرایط سخت برای داماد نبود. هفت ماه بعد هم آمدند و گفتند، میخواهیم عروسمان را با خودمان ببریم. من و حاجآقا سال ۱۳۳۲ زندگی مشترکمان را از یک خانه استیجاری در تهران شروع کردیم. ماحصل زندگی ما هم سه دختر و سه پسر بود. همه بچهها در تهران به دنیا آمدند. اولین فرزندم محمدحسین نام داشت که بعد از یک سال و دو ماه فوت کرد و آقا مهدی و آقا مجید هم که به شهادت رسیدند.»
آتش در کتابخانه
زندگیاش از همان ابتدا با انقلاب گره خورده و همراه شده بود. مادر شهیدان میگوید: «حاجآقا زینالدین سالها قبل از ازدواج وارد فعالیتهای انقلابی شده بود. زندگی ایشان از همان ابتدا با مبارزه علیه ظلم گره خورده بود. شش ماه بیشتر نداشتند که پدرشان را از دست دادند و برادرشان که از ایشان بزرگتر بود، سرپرستیشان را بر عهده گرفت. بعد هم به نیشابور مهاجرت کردند و برادرشان برای ایشان یک مغازه کتابفروشی راهاندازی کرد. همسرم سواد زیادی نداشتند، اما از پس کار برمیآمدند. ایشان از همان ۱۶ سالگی وارد فعالیتهای انقلابی میشوند. یک بار هم دستگیر میشوند، اما فرار میکنند، کمی بعد مأموران رژیم شاهنشاهی کتابفروشیشان را به آتش میکشند. بعد از آن همسرم به همراه برادرشان به تهران میآیند و در تهران، کتابفروشی جدیدشان را راهاندازی میکنند. وقتی من وارد زندگی ایشان شدم، همراهیشان کردم، چون خودم هم همین روحیه را داشتم.»
دیدار با امام و کتابهای ممنوعه
زینب اسلامدوست از سفرشان به عراق و دیدار با امام خمینی (ره) روایت میکند: «حاجآقا مقلد حضرت امام (ره) بودند و وجوهات شرعیشان مثل خمس را به ایشان میدادند. در سال ۱۳۵۶ در نجف اشرف خدمت امام رسیدیم. رسالههای امام و یکی از کتابهای نواب صفوی را از ایشان گرفتیم و به هر طریقی بود به ایران آوردیم. بعد آنها را چاپ و به صورت خصوصی توزیع کردیم. همین هم باعث حساسیت بیش از حد ساواک نسبت به ایشان شد و نهایتاً سال ۱۳۵۷ ایشان را به علت فعالیتهای سیاسی و مبارزه علیه رژیم شاه به کردستان تبعید کردند. موقعی که ایشان به کردستان تبعید شدند، ما هم همراهشان رفتیم، اما مهدی همراه ما نیامد و ماند. زمانی که پدرش در تبعید بود، مهدی توانست رتبه ۴ کنکور تجربی را به دست بیاورد و در رشته پزشکی شیراز قبول شود، اما وی از ادامه تحصیل و ورود به دانشگاه انصراف داد و در مغازه پدرش مشغول کار شد، او درباره علت انصراف از دانشگاه گفته بود: مغازه پدرم سنگر است و رژیم پهلوی با تبعید پدرم، میخواهد سنگر محکم او خالی بماند، ولی من نمیگذارم این سنگر مبارزه خالی بماند. اینجا میعادگاه جوانان انقلابی است. پدر از همین جا برای اسلام و انقلاب جنگید.»
