همه گیج و مَنگ بودند هنوز نَمنَم باران ادامه داشت جلوتر که آمدند بدون اینکه مردم چیزی بگویند خودشان را معرفی کردند، «همین که شنیدیم باران اینجا شدید شده راهی شدیم. از کجا شروع کنیم؟»
ابرهای سیاه تمام آسمان را فراگرفته بود اما هیچکس فکرش را نمیکرد اتفاقی بیفتد؛ آخر، وسط تابستان بودیم باران را میخواستیم چه کار.
اما در چشم بهمزدنی ابرهای سیاه دستهایشان را بهم رساندند و با تمام وجود باریدند.
مردم روستا غافلگیر شده بودند، تمام روستا در محاصره لشکر آب بود، جویها و مسیلها سرریز شده بود.
از چشمان بُهتزده اهالی میشد فهمید که چقدر غافلگیر شدهاند، به قول آقای حامد عسگری بغض مثل خشت خیسخورده به تَه حلقشان چسبیده بود و از نگاهشان ترس شُره میکرد معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارشان است.
سیل بیرحمانه هر آنچه در مسیرش بود را با خود میبرد
با پیوستن آبهای جاری و شدت بارش، سیل بزرگی به راه افتاد و بیرحمانه و مانند بولدوزر هر آنچه در راهش بود را با خود میبرد.
از خانه ساده ننه کبری با آن چند فرش و موکت کُهنه و چندتا گوسفندش گرفته که سیل به آنها هم رحم نکرد تا ماشین و تراکتور آقا رحمان، همه را با خود بُرد.
تنها چیزی که باقی ماند خَروارها بدبختی و بیکسی مردمی بود که در محاصره سیل قرار گرفته بودند و همه چیزشان را آب بیرحمانه با خود برده بود.
شدت بارش و جریان آب به قدریوقع باری از دوش مردم برداشتند.
بسیجیها شب و روز نمیشناختند
دیگر باران بَند آمده بود ولی از دل تمام این ویرانیها آجر روی آجر میرفت تا خانهها ساخته شود بسیجیها شب و روز نمیشناختند با هر وسیلهای بود گِل و لای را از میان زندگی مردم خالی میکردند یکی وسایل برقی آسیبدیده را تعمیر میکرد یکی نشسته با مردم صحبت میکند تا بارقههای امید را در میان دلهای شکستهشان روشن کند.
خیلی از این جوانان بسیجی کار و زندگی خود را رها کرده بودند تا زندگی مردم روستای بارده را از نو بسازند انگار برای این بسیجیها درد بقیه درد خودشونه.
