شاهنامه و آموزه‌های فراموش‌شده‌ی حقوق عمومی

«انتقال ارادی حاکمیت ملی به بیگانه» شاید تلخ‌ترین و در عین حال کم‌تکرارترین مفهوم در ادبیات حقوق عمومی ایران باشد. شاهنامه‌ی فردوسی، در روایت برآمدن ضحاک ماردوش، دقیقاً همین لحظه‌ی سرنوشت‌ساز را به تصویر می‌کشد؛ لحظه‌ای که ایرانیان، از سر...

«انتقال ارادی حاکمیت ملی به بیگانه» شاید تلخ‌ترین و در عین حال کم‌تکرارترین مفهوم در ادبیات حقوق عمومی ایران باشد. شاهنامه‌ی فردوسی، در روایت برآمدن ضحاک ماردوش، دقیقاً همین لحظه‌ی سرنوشت‌ساز را به تصویر می‌کشد؛ لحظه‌ای که ایرانیان، از سر…


شاهنامه و آموزه‌های فراموش‌شده‌ی حقوق عمومی

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر؛ در سنت مطالعات حقوق عمومی، معمولاً متون کلاسیک را به عنوان منبعی برای تحلیل مفاهیمی چون حاکمیت، تفویض قدرت یا استبداد نهادین به حساب نمی‌آورند. شاهنامه اما از این قاعده مستثناست. حکیم ابوالقاسم فردوسی در لابه‌لای روایت‌های حماسی خود، آنچنان دقیق و ساختاریافته از «قراردادهای شکست‌خورده‌ی سیاسی» سخن می‌گوید که آدمی را به شک می‌اندازد مگر او خود شاهد عینی این فجایع بوده است. داستان ضحاک، در این میان، از منظر حقوق عمومی چیزی جز روایت یک «خودکشی جمعیِ سیاسی» نیست؛ روایتی که در آن یک ملت، برای رهایی از بحران‌های درونی، حاکمیت خود را با آفرین به یک بیگانه می‌سپارد و بعد با استبدادی ساختاریافته و غارتی سیستماتیک مواجه می‌شود.در سنت حقوق عمومی ایران، کمتر به متون کلاسیک به عنوان منبعی برای تحلیل مفاهیمی چون حاکمیت، تفویض قدرت و استبداد نهادی توجه شده است. شاهنامه‌ی فردوسی، فارغ از ارزش ادبی بی‌نظیرش، روایتی مستندگونه از یک بحران حقوقیِ کهن را پیش روی ما می‌گذارد: بحران تفویض ارادی حاکمیت ملی به یک بیگانه.

منبع  : پایگاه خبری تحلیلی اندیشه معاصر

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *