درباره ناوچه دنا با این منظر که آنها رفتند نگهبان آبهای ایران باشند و درباره مدرسه میناب هم از زبان یک پدر که به مدرسه میرود تا بچهاش را تحویل بدهد و گفتم که کاش پایم قلم میشد و تو را به مدرسه نمیبردم. کاش آن شنبه روز جمعه بود. کاش با مادرت دعوا میکردی و کتابت را پاره میکردی و آن روز اصلاً مدرسه نمیرفتی. کاش برف سرخ میآمد و مدرسهها تعطیل میشد
جوان آنلاین: شعر همچنان هنر اول کشورمان است و اهتمـام به این هنر از سوی شـاعران در فضای این روزهای کشـورمـان که در شـرایط جنگـی به سر مـیبرد، اهمیت خاصـی دارد. با محمـود اکرامیفر، شاعر پیشکسوت، درباره رسـالتهای شعـر در این روزها گفـتوگـو کردیم.
این روزها جامعه ما فضای خاصی را تجربه میکند. در مرحله آتشبس ناپایدار پس از جنگ رمضان و شهادت قائد و نایب امام زمان هستیم و مردم در خیابانها حضور دارند و طلب خونخواهی دارند. در چنین وضعیتی شاعران به طور قطع نمیتوانند از این فضا تأثیر نگیرند، شما چه فکر میکنید؟
من برای خاطر یارم به مکتب میروم
ور نه پندارم که ملا از منار افتاد و مرد
معتقدم شعر سه رضایتمندی را میطلبد: اول رضایت خود شاعر است که موجب پالایش روانی او میشود. شاعر خودبیانگری میکند و اگر شعر خوب بگوید، به خوداقناعی میرسد. یک بخش هم مخاطب و مردم است که در واقع پیش از سرودن شعر اهمیت دارند و این مردم در جهان انسانرسانه و شاعررسانه از دو بعد میتوانند اثرگذار باشند. یکی اینکه مردم خودشان در خلق شعر مؤثرند. در واقع شعر از سوی شاعر و مردم خلق میشود. شعر رفتار و گفتار مردم را برمیانگیزاند، یعنی شاعر و مردم با هم و هماهنگ شعر میگویند. به معنای دیگر، مردم هم گوینده پیام هستند و هم فرستنده پیام. هم دریافت شعر میکنند و هم چرایی شعر را به شاعر میگویند. یک وقت شاعر به محتوایی میرسد و فکر میکند مردم آن را نمیدانند و سعی میکند آگاهی مردم را از نقطه «آ» به نقطه «ب» ببرد. از این منظر، مردم از دو جهت در شعر شاعر اثرگذار هستند: یکی در خلق شعر و یکی در شنیدن شعر و بازخورد گرفتن. آن چیزی که برای مردم مهم است، از جمله احساسات، هیجانات، دغدغهها، اعتقادات و باورها و فداکاریها، میتواند سوژه شاعر باشد، بنابراین خود مردم در شعر گفتن شاعر سهیم هستند.
در واقع این مردم هستند که با افعال و انتخابهای خود شاعر را به تحرک وامیدارند.
بله. یک شاعر متعهد به جامعه نمیتواند مصیبت وارده به مردم میناب را مشاهده کند و سکوت کند و نمیتواند فداکاریهای جانبازی که روی لانچر دست و پایش قطع میشود را ببیند و شعر نگوید. آن انسان فداکار قصد ندارد سوژه خلق شعر بشود، اما سوژه میشود. شاعر جدای از مردم نیست. همانطور که عرض کردم، در خلق یک شعر سه رضایت مهم است: رضایت خدا، رضایت شاعر و رضایت مردم. اگر شاعر شعری را بگوید و مردم آن شعر را نخوانند و نشنوند، شاید اگر نگوید بهتر باشد. ادگار هابز میگوید: «تجارت بدون تبلیغات مثل نمایش در تاریکی است.» تو میدانی چه میکنی، اما مخاطب تو اصلاً خبردار نمیشود و در نتیجه هیچ عکسالعملی هم ندارد. حالا یک بعد ماجرا این است که مردم شعر را میشنوند و لذت میبرند و برانگیخته میشوند و به فکر فرو میروند.
اینکه میگویند «مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد»، احتمالاً اشاره به همین معناست.
بله، اما یک جایی هم مستمع اصلاً قصد ندارد کاری کند که شاعر شعر بگوید و خودبهخود کاری میکند که شاعر ناچار میشود شعر بگوید. او روی لانچر نشسته و با شجاعت و غیرت کارش را انجام داده و از وطنش دفاع کرده، اما من را نیز ناچار کرده یا برانگیخته تا برایش شعر بگویم.
