سیدمهدی می‌گفت دغدغه مردم در ذهن و زبان شهید رئیسی بود 

اما انگار سقوط بالگرد آقای رئیسی حقیقت داشت. ناگهان غم بزرگی به دل‌مان نشست. وقتی مطمئن شدم، خیلی ناراحت شدم و به فکر فرو رفتم. تمام خاطراتی که با سید داشتم، از مانور‌های بسیج تا روز‌های قبل از شهادتش، یک‌باره برایم زنده شد. با خودم گفتم: یعنی واقعاً سید رفت؟ یعنی سید شهید شد؟ باورش برایم خیلی سخت بود و هنوز هم نمی‌توانم این واقعیت را به راحتی قبول کنم. متأسفانه ما دوست عزیزی را از دست دادیم که واقعاً الگوی خوبی برای ما بود. مطمئنم که شهادت یکی از آرزو‌های سید بود

اما انگار سقوط بالگرد آقای رئیسی حقیقت داشت. ناگهان غم بزرگی به دل‌مان نشست. وقتی مطمئن شدم، خیلی ناراحت شدم و به فکر فرو رفتم. تمام خاطراتی که با سید داشتم، از مانور‌های بسیج تا روز‌های قبل از شهادتش، یک‌باره برایم زنده شد. با خودم گفتم: یعنی واقعاً سید رفت؟ یعنی سید شهید شد؟ باورش برایم خیلی سخت بود و هنوز هم نمی‌توانم این واقعیت را به راحتی قبول کنم. متأسفانه ما دوست عزیزی را از دست دادیم که واقعاً الگوی خوبی برای ما بود. مطمئنم که شهادت یکی از آرزو‌های سید بود

جوان آنلاین: «باورم نمی‌شد و فکر کردم این فقط یک شایعه است و امکان ندارد برای هلی‌کوپتر آقای رئیسی چنین اتفاقی افتاده باشد. اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید که چنین حادثه‌ای رخ داده باشد. مدام اخبار را دنبال می‌کردم. وقتی شب فهمیدم که سید هم همراه آقای رئیسی بوده، جرئت نمی‌کردم شماره‌اش را بگیرم. خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره شماره سید را گرفتم و با خودم گفتم ان‌شاءالله جواب می‌دهد. تماس گرفتم، اما دیدم تلفنش در دسترس نیست. با خودم گفتم شاید در منطقه‌ای است که آنتن نمی‌دهد. امیدوار بودم کمی بعد خودش تماس بگیرد و ما را از احوالاتش باخبر کند. شنیدن خبر‌هایی که به سرعت در فضای مجازی منتشر می‌شد و برای ما باورپذیر نبود، نگرانی‌مان را بیشتر می‌کرد، اما انگار سقوط بالگرد آقای رئیسی حقیقت داشت و…». اینها تنها بخش‌های کوچکی از روایت یکی از دوستان شهید سیدمهدی موسوی، سرتیم حفاظت رئیس‌جمهور شهید است. دوستان و همرزمان شهید موسوی بار‌ها در مستند‌ها و مصاحبه‌ها بر ویژگی‌هایی، چون وفاداری، احساس مسئولیت بالا، تواضع، فداکاری و صمیمیت او با همکاران تأکید داشتند. متن پیش رو حاصل همکلامی ما با یکی از دوستان شهید است.

روزی ما می‌رسد!

من با سیدمهدی موسوی در فضای مسجد و بسیج آشنا شدم و این آشنایی به سال‌های ۱۳۷۴ و ۱۳۷۵ برمی‌گردد. از همان ابتدا باهم بودیم و همین بهانه‌ای شد که رفت‌وآمد‌های دوستانه‌مان بیشتر شود و، چون روحیات‌مان شبیه هم بود، این رفاقت‌مان ادامه پیدا کرد. سید از همان ابتدا و قبل از اینکه وارد سپاه شود و به حفاظت شخصیت‌ها برود، فردی فعال، پرتلاش و کاری بود. او در خانواده‌ای بزرگ به دنیا آمده بود که پدرش در شهرداری کار می‌کرد و تعداد خواهر و برادرهایش زیاد بود. چون پسر ارشد خانواده بود، در تأمین معاش خانواده به پدرش کمک می‌کرد. همه کارهایش را با برنامه‌ریزی دقیق انجام می‌داد. سید همیشه دوست داشت روی پای خودش بایستد، حتی نمی‌خواست پول توجیبی‌اش را از پدرش بگیرد. هر کاری که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد تا درآمد حلال داشته باشد. مدتی با ماشین کار کرد و مدتی هم مغازه میوه‌فروشی راه انداخت. وقتی به دیدنش می‌رفتم، به شوخی می‌گفتم: «سید، کسی از تو میوه نمی‌خرد، تو خیلی جدی هستی! مردم تو را ببینند، اصلاً میوه نمی‌خورند!» کلی باهم شوخی می‌کردیم و می‌خندیدیم. او هم می‌گفت: «روزی ما هم می‌رسد.»

حاج نریمان پناهی 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *