سیدتقی به ما می‌خندید و ما برایش گریه می‌کردیم!

یادم است شهید پهلوان روز شهادت سیدتقی موسوی می‌گفت شهید موسوی الان آن دنیا دارد به ریش ما می‌خندد و ما اینجا داریم برای او گریه می‌کنیم. وقتی خبر شهادت شهید پهلوان را شنیدم عین آن جمله را من برای ایشان گفتم

یادم است شهید پهلوان روز شهادت سیدتقی موسوی می‌گفت شهید موسوی الان آن دنیا دارد به ریش ما می‌خندد و ما اینجا داریم برای او گریه می‌کنیم. وقتی خبر شهادت شهید پهلوان را شنیدم عین آن جمله را من برای ایشان گفتم

جوان آنلاین : ابوالقاسم آقاجانی یاسینی بسیجی بود که اواخر سال ۱۳۵۹ برای اولین بار به جبهه رفت. سال ۶۰ مجدد به جبهه بازگشت و این‌بار تا پایان جنگ تحمیلی در مناطق عملیاتی ماند. در تمام این مدت با عنوان بسیجی اعزام می‌شد و حتی زمانی که به فرماندهی دیده‌بانی تیپ مستقل توپخانه ۶۳ خاتم الانبیا (ص) رسید، جزو نیرو‌های داوطلب مردمی به شمار می‌رفت. حاج قاسم یاسینی از سال‌ها حضور در جبهه‌های دفاع مقدس خاطرات بسیاری دارد. او حوادثی را به چشم دیده است که می‌تواند برای نسل جوان شنیدنی و آموزنده باشد. گفت‌وگوی ما با این رزمنده پیشکسوت را پیش‌رو دارید.
 
چه مدت سابقه حضور در جبهه دارید؟
من اواخر سال ۵۹ برای اولین بار به جبهه رفتم و دوبار دیگر هم سال ۶۰ اعزام گرفتم. بار دوم ماندگار شدم و تمام وقت در منطقه بودم. نهایتاً گاهی مرخصی می‌آمدم و باز به جبهه برمی‌گشتم. سال ۶۳ که مادرم قلبش را عمل کرد، مدتی به تهران برگشتم. چند ماهی ماندم و باز به جبهه رفتم. آن چند ماه طولانی‌ترین زمانی بود که از جبهه‌ها دور بودم. تا بعد از قطعنامه هم در منطقه عملیاتی بودم و به این ترتیب چند سال سابقه حضور در جبهه‌های دفاع مقدس را دارم. 

اینجا بیشتر قصد داریم از خاطراتی بگوییم که می‌تواند برای جوان‌تر‌ها جذاب باشد. اولین حادثه‌ای که در جبهه بیشتر روی شما تأثیر گذاشت چه بود؟
یکی از حوادثی که خیلی روی من تأثیرگذاشت، مربوط به مجروحیت شدید سردار شهید عباس شعف می‌شود. مجروحیت او و سه بار تلاش ما برای آوردنش به عقبه، ماجرا‌های جالبی را رقم زد. در سال ۶۰ عباس شعف فرمانده محور راست سرپل ذهاب بود که ما هم در همین محور نیروی پیاده بودیم و حضور داشتیم. در آن مقطع فرمانده غرب کشور شهید غلامعلی پیچک بود. ایشان بعد از شهید بروجردی این مسئولیت را برعهده گرفته بود. یک روز در سنگرمان که زیر پلی قرار داشت بودیم که شعف آمد از آنجا عبور کرد و برای شناسایی به دشت ذهاب رفت. شهید شعف عادت داشت معمولاً تنهایی به شناسایی برود، اما آن روز یک برادر بیسیمچی را با خودش برده بود. تازه نماز صبح را خوانده بودیم که ناگهان بیسیمچی شهید شعف وارد سنگر شد و گفت برادر شعف مجروح شده است. ما رفتیم دنبال شعف و، چون آفتاب بالا آمده بود، عراقی‌ها ما را دیدند و به سمت‌مان شلیک کردند. یک گلوله آرپی جی آمد و به دیواره کانال خورد. داخل کانال من و چند نفر از بچه‌ها بودیم. موج انفجار آر پی جی باعث شد تا آقای مهدی‌زاده که همراه‌مان بود به شدت به دیوار کانال برخورد کند و مجروح شود. ما او را به عقب منتقل کردیم و به بیمارستان سرپل ذهاب در پادگان ابوذر رساندیم. در نبود ما گروه دوم برای پیدا کردن شهید عباس شعف وارد منطقه شدند، اما آن‌ها هم روی مین رفتند و تلاش‌شان ناکام ماند. 

شما دیگر پیگیر وضعیت شهید شعف نشدید؟ 
ما وقتی دوست مجروح‌مان را به بیمارستان رساندیم، شانس آوردیم که یک آمبولانس می‌خواست به منطقه برگردد. اگر این آمبولانس نبود، شاید دیگر تا مدتی ماشین گیرمان نمی‌آمد. حوالی ظهر ساعت یک یا دو دوباره به منطقه برگشتیم. دیدیم هنوز عباس شعف مفقود است و نتوانسته‌اند او را برگردانند. قرار شد دوباره دنبالش برویم. در اینجا بیسیمچی شهید شعف که صبح خبر را رسانده بود از راه رسید و راهنمای ما شد. با راهنمایی او به محل مجروحیت شهید شعف رسیدیم. بعثی‌ها یک گلوله خلاص به صورت ایشان زده بودند. اگر تصاویر شهید شعف را ببینید، پلک یک چشمش بسته است. آن روز ما او را در یک حالت نزار و ناله کنان پیدایش کردیم. صورتش پوکیده بود و بعثی‌ها به تصور اینکه شهید شده است، او را رها کرده بودند. بعد‌ها خودش تعریف کرد که بار اول دشمن او را با گلوله‌ای می‌زند و روی زمین می‌افتد. بعد که عراقی‌ها جلو می‌آیند، بیسیمچی فرار می‌کند و شعف به دست نیرو‌های دشمن می‌افتد. آن‌ها هم یک تیر خلاص به او شلیک می‌کنند و می‌روند. خلاصه ما شعف را روی برانکاردی گذاشتیم و، چون در دید دشمن بودیم، سانت به سانت او را جا‌به‌جا کردیم. هر بار هم اسم یکی از معصومین را می‌آوردیم و او را مقدار کمی جلو می‌بردیم. آن‌قدر نام ائمه و اولیای الهی را صدا زدیم که به نام پیامبران هم رسیدیم! چون حرکت‌مان کند بود، حوالی غروب به خط خودمان رسیدیم. بچه‌ها از دیدن ما آن‌قدر خوشحال شدند که ولوله‌ای به راه افتاد. یکی از بچه‌ها نمی‌دانم از کجا نوشابه شیشه‌ای گیر آورده بود که با دندانش سر نوشابه را برای ما باز کرد و به هرکدام از ما یک نوشابه خنک داد. شعف را به بیمارستان پادگان ابوذر بردیم و ایشان در آن مقطع زنده ماند. بعد رفت در تیپ ۲۷ محمدرسول الله (ص) فرمانده گردان شد. در عملیات فتح‌المبین باز مجروح شد و در برگشت مجدد به جبهه، در یکی از مراحل عملیات الی‌بیت المقدس (آزادسازی خرمشهر) به شهادت رسید. 

کدام شهید بیشترین تأثیر را روی شما گذاشته است؟ 
من با تعداد زیادی از شهدا همرزم بودم. فرمانده‌مان شهید حاج حبیب الله کریمی فرمانده گروه توپخانه ۶۳ خاتم یک انسان وارسته و بسیار بزرگی بود. ایشان در راه نجات همرزمانش به شهادت رسید و ماجرای معروفی دارد که قبلاً بیان شده است، اما اینجا می‌خواهم از شهید سیدتقی موسوی روایت کنم که یک دایره‌المعارف کامل بود! ایشان بچه جوادیه تهران بود و وقتی دهان برای صحبت باز می‌کرد، ناخودآگاه همه سراپا گوش می‌شدند و حرف‌هایش را می‌شنیدند، چراکه پر از معلومات بود و پخته حرف می‌زد. شهید موسوی در خودسازی و تهذیب نفس بسیار تلاش می‌کرد. خودش می‌گفت زمان شاه که دانشگاه قبول می‌شود (الان خاطرم نیست دانشگاه اصفهان بوده یا شیراز) وقتی به آنجا می‌رود و فضای دانشگاه را می‌بیند، انصراف می‌دهد و به تهران برمی‌گردد. آن زمان قبول شدن در کنکور که به این راحتی‌ها نبود. همه به سید تقی می‌گویند چرا درس را رها کردی و به او سرکوفت می‌زنند، اما شهید موسوی کار خودش را می‌کند و دیگر به دانشگاه برنمی‌گردد. یک‌بار شهید موسوی خاطره عجیبی از خودسازی و سخت گرفتن به نفسش برای ما تعریف کرد. می‌گفت یک روز دوستش که در شمال کشور خانه‌ای داشت او را به آنجا دعوت می‌کند. سید تقی به سختی خودش را به آن شهر شمالی می‌رساند و به خانه دوستش می‌رود. شب وقتی پنجره اتاق را باز می‌کند، هوای مطبوعی وارد اتاق می‌شود و گویا آن خانه هم شیک و‌تر و تمیز بود. ایشان می‌گفت آن شب وقتی هوای خنک و مطبوع وارد اتاق شد، یک آن به ذهنم رسید که من هم مرفه شدم و در یک حالت رفاهی قرار دارم. ناگهان از بیم آنکه این وضعیت در نفسم تأثیر منفی بگذارد همان شب تصمیم گرفتم به تهران برگردم و این کار را هم انجام دادم. موسوی چنین آدم عجیبی بود. در خانه‌شان در محله جوادیه تهران اتاقکی را خودش در پشت بام ساخته بود و می‌گفت از ساعت ۱۲ شب تازه کارم شروع می‌شد و در همین اتاقک تا صبح کتاب می‌خواندم. سیدتقی همان سال ۶۰ روی مین رفت و مجروح شد. می‌خواستند او را به عقب برگردانند که یکی از نفرات حامل برانکارد او نیز روی مین می‌رود و بر اثر همین انفجار، موسوی هم شهید می‌شود. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *