سه روایت خیلی صریح از بازندگان بورس‌

شب رفتیم خونه به زنه گفتیم داستان اینه. خانمم بنده خدا چیزی نگفت. یعنی چیزی نمیدونست که بخواد بگه. راستش خود منم چیزی نمیدونستم. فقط چشممون به تلویزیون بود، دیدیم این میره اون میاد میگه راه مطمئن سرمایه‌گذاری بورسه و پولاتونو نبرید اینور اونور و بیارید سهام بخرید
شب رفتیم خونه به زنه گفتیم داستان اینه. خانمم بنده خدا چیزی نگفت. یعنی چیزی نمیدونست که بخواد بگه. راستش خود منم چیزی نمیدونستم. فقط چشممون به تلویزیون بود، دیدیم این میره اون میاد میگه راه مطمئن سرمایه‌گذاری بورسه و پولاتونو نبرید اینور اونور و بیارید سهام بخرید

تجمع بورسی ها

اول.

– تو مملکت ما سیستم اینه. شما پولتو دو دستی میدی، بعد میدویی دنبالش.

ماسک را می‌دهد پایین. یک نخ از سیگار بهمن کوچک را با نوک ناخن‌های چرک‌گرفته از داخل پاکت می‌کشد بیرون تا روشن کند. آتش ندارد. دست می‌کنم داخل جیبم فندک را درمی‌آورم برایش آتش می‌کنم. به رسم تشکرِ سیگاری‌ها، تلنگری می‌زند پشت دستم، پک اول را تا اعماق جانش فرو می‌دهد: «من خیلی کارا کردم تو زندگیم. از ریخته‌گری و تراشکاری بگیر تا الان که با موتور مسافرکشی می‌کنم. نشد درس بخونیم. حالا داستانش مفصله. ولی خب مث همه آدما همیشه دوس داشتم جیبم پرپول باشه. دزدی هم نکردم. کار کردم.»

دود را از دماغش بیرون می‌دهد: «میگن ایرانیا دنبال اینن که یه‌شبه پولدار بشن. من همه ایرانیا رو نمیدونم، ولی آره داداش، من خودم دوس دارم با زحمت کم، پولم زیاد بشه. کی دوس نداره؟ ولی همون پولی که می‌خوام بی‌زحمت زیاد بشه، با زحمت جمع کردم. پول که از آسمون نمیاد. درخت پول نداریم که سر سال میوه بده. باید یه …‌ی بخوری، خردخرد جمع کنی تا بشه یه عددی. والا ما هم همین کارو کردیم.»

خاکستر طولانی را می‌تکاند. چیزی به تهش نمانده. با آتشِ مانده از این سیگار، بعدی را می‌چاقد: «حالا ما که سنمون قد نمیده، ولی یه دوران، بلیط بخت‌آزمایی بوده. می‌خریدی، اگه شانست می‌زد، یهو یه پولی می‌بردی. بعدا اومدن اسمشو عوض کردن، شد ارمغان بهزیستی. همون بخت‌آزمایی بود منتها می‌گفتن شما با نیت خیر بخر که خدا پیغمبریِ قضیه هم درست شه. من که نمی‌خریدم، ولی خیلیا خریدن و بعضیا هم یه چیزایی بردن. کم‌کم یه چی اومد بهش میگفتن گلدکوئیست. یهو رفیقت دعوتت میکرد یه جایی، با چند نفر دوره‌ت میکردن، میگفتن بیا سکه گلدکوئیست بخر، بعدش آدم بیار تو کار، هر چی این آدما بیشتر بشن و بیشتر بفروشن و اونا هم آدم بیارن، تو هم بیشتر سود میکنی. اونوقتا هندزفری خیلی باکلاس بود. یارو واسه اینکه بگه ببین ما چقدر پولدار شدیم با این کار، یه هندزفری هم میذاشت تو گوشش، بعد الکی مثلا داشت با این و اون حرف میزد سرش خیلی شلوغ بود. عین جناب‌خان. اصلا یه چیز خنده‌دار. یه سریا پولشونو بردن اونور، کلفت باختن. یه تعدادی هم اونموقع یه چیزی بردن، ولی خب بعدا گفتن جرمه و بعضیا رو گرفتن و سرشاخه‌ها رو زندانی کردن و تموم. این از این.»

سیگار دوم هم تمام شده است. ماسک را داده بالا: «بعدا گفتن یه چیزی اومده به اسم موسسه مالی و اعتباری، سود زیاد میده. از اینجا به بعد دیگه خب ما هم دیدیم کار قانونیه و تابلو و دفتر و دستک و مجوز و تبلیغات تلویزیون و فلان. گفتیم ای‌ول. یه پولی از ننه بگیر و دو زار از پس‌انداز کارگری و زنه رو راضی کن النگو بفروشه، بردیم گذاشتیم تو موسسه و کلی هم کاغذ امضا کردیم و قرارداد و مخلصم چاکرمِ کارمند موسسه و عزت و احترام، اومدیم بیرون. اسم موسسه هم بچه‌مسلمونی بود، گفتیم دیگه با این اسم که نمیان پولمونو بخورن. خلاصه دو ماه سود دادن حال کردیم، ماه سوم ندادن گفتن میدیم و بعدا دادن، ماه چهارم ندادن، ماه پنجم هم ندادن، دیگه ندادن که ندادن. برو و بیا دیدیم بله، یارو کلاهبردار بوده و پولا رو برداشته زده به فلان و برو که رفتیم. حالا کار ما شده بود هر روز جمع شو با بقیه، کاغذ بگیر دستت برو جلو این ساختمون و اون وزارتخونه و دادگستری و داد بزن و فحش بده، تهش هیچی به هیچی. آخرشم نفهمیدیم چقدر از پولمونو دادن و چقدرشو ندادن. همونو که دادن اومدیم بذاریم تو بانک، یهو صبح بیدار شدیم گفتن سود بانکی بیشتر از ۱۵ درصد نمیشه. حالا ما از اونور داریم سود ۲۴ درصد بابت یه وام چُسکی میدیم. رفتیم بانک گفتیم داداش پَ چطور خودتون ۲۴ میگیرید، ولی میخواید به مردم بدید میشه ۱۵؟ گفتن همینه دیگه. هیچی، گفتیم الان دو تا سوال دیگه بپرسیم میگن اختشاش کرده. اینم از این.»

باز هم ماسک را می‌دهد پایین. سیگار سوم راحت درمی‌آید. با دست برای فندک اشاره می‌کند. آتش می‌زنم. همان مدل تشکر و پک عمیق: «پولی که نمونده بود. تحریما و اون ترامپ حرومزاده هم که کلا کاسبی رو تعطیل کردن. هر روز بشین خبر چک کن که دلار چقدر شد و سکه چند شد و هی همه چی هم میرفت بالا. یه کم دلار خریدم فروختم، چند ماه اینجوری گذروندیم. بعدش دیگه اونم که کلا ریخت به هم و سلطان فلان و امپراطور بیسار رو اعدام کردن، گفتیم اصلا نریم سمت چهارراه استانبول. میگیرن چپقمونو چاق میکنن، حالا بیا و درستش کن. ما که توی هفت‌آسمون یه ستاره هم نداریم، گفتیم الان یهو میشیم سلطان، دهنمون سرویس میشه (می‌خندد). خلاصه ما موندیم و همین عالیجناب که میبینی (موتور طرح هوندا). زدیم تو کار پیک و مسافرکشی و این حرفا، یه خونه پدری داشتیم تهِ اون پایین مایینا. حالا بگم شما بلد نیستی. اونو فروختیم ۱۳۰ تومن، یه کم دادیم خواهره واسه جهاز و یه پراید خسته هم گرفتیم واسه داآشه که کار کنه عملی نشه، بقیه رو هم گفتیم چیکار کنیم؟ گفتن بورس.»

بیشتر بخوانید: چرا آقای رئیس جمهور درباره بورس سکوت کرده است؟

منبع  : اقتصاد 24

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *