سریال وظیفه (Task)؛ ماجرای واقعی گروه قلب‌های سیاه چیست؟

مینی سریال وظیفه (Task) یکی از محصولات جدید اچ‌بی‌او با بازی مارک رافلو در نقش اصلی و ساخته‌ی برد اینگلزبی است که پیش از این سریال موفق میر اهل ایست‌تاون (Mare of Easttown) را ساخته بود. این درام جنایی داستان یک افسر اف‌بی‌آی را دنبال می‌کند که مسئولیت مبارزه با جرم و جنایت در فیلادلفیا را برعهده دارد. ساختار روایی این سریال با الهام از فیلم مخمصه (Heat) شاهکار جنایی مایکل مان در سال 1995 شکل گرفته است.

مینی سریال وظیفه (Task) یکی از محصولات جدید اچ‌بی‌او با بازی مارک رافلو در نقش اصلی و ساخته‌ی برد اینگلزبی است که پیش از این سریال موفق میر اهل ایست‌تاون (Mare of Easttown) را ساخته بود. این درام جنایی داستان یک افسر اف‌بی‌آی را دنبال می‌کند که مسئولیت مبارزه با جرم و جنایت در فیلادلفیا را برعهده دارد. ساختار روایی این سریال با الهام از فیلم مخمصه (Heat) شاهکار جنایی مایکل مان در سال 1995 شکل گرفته است.

رابی آدم خوبی است. من همیشه او را همین‌طور می‌دیدم و پلفری هم همین حس را داشت. برای همین به چیزی نیاز داشتیم که حس خطر را به قصه تزریق کند. درواقع این موضوع از همان ابتدا یک ضرورت روایی بود. این سوال مطرح می‌شد که چه کسی میدان را برای رابی تنگ‌تر می‌کند؟ تماشاگر باید بترسد و در نهایت باید یک شرور وارد صحنه شود تا بیننده با خودش بگوید: اوه، لعنتی!

تمام پلیس‌ها و کارآگاه‌هایی که با آن‌ها حرف زدیم یک صدا می‌گفتند تمام این گروه معتادند. همه فقط جنس می‌فروشند که بتوانند  خودشان مصرف کنند. خبری از وفاداری بینشان نیست و هیچ قانونی وجود ندارد. اما من نمی‌خواستم قصه را به همان تصویر کلیشه‌ای [از یک گروه] تقلیل بدهم.

در پیش‌نویس‌های اولیه، گروه موتورسوارها به خوبی کار نمی‌کردند، و برد این را می‌دانست. احساس می‌کردم چیزی کم است؛ واقع‌گرایی آن گروه موتورسوار، کاری که انجام می‌دادند، جزئیات چگونگی انجامش و همین‌طور ویژگی‌های خاص فرهنگ‌شان.

او نزدیک‌ترین دوستم در دوران کودکی بود، بهترین دوستی که داشتم. عملا با هم زندگی می‌کردیم و یک تابستان هم با خانواده‌ام زندگی کرد. نزدیک‌ترین شخص غیرخونی که به خانواده داشتم. مدت‌ها با او صحبت نکرده بودم. به من گفت یک معتاد بهبود یافته‌ است با کلیسا همکاری می‌کند، اما سال‌ها در یک گروه موتورسوار بوده و حالا همه‌ چیز تمام شده است. و من گفتم این خیلی عجیب و هیجان‌انگیز است، من در حال ساخت یک سریال درباره یک گروه موتورسوار هستم، دوست داری مشاور پروژه باشی؟

او عشقش به این فرهنگ و این جامعه را نشان می‌داد، حس برادری و هدفمندی‌ای که ما از پلیس‌ها نمی‌گرفتیم، چون او در دل همان گروه بود و آن‌ها خانواده‌اش بودند.

در تمام طول سریال خیلی روی او حساب کردیم. او یک منبع فوق‌العاده بود که می‌توانستی زنگ بزنی و بگویی: ببین چی نوشتیم. تو بهترش کن. بگو چه چیزی واقعی نیست و چه چیزی واقعی است و ما هر چیزی لازم باشد تغییر می‌دهیم.

وقتی او با بازیگران درباره‌ی اسلحه‌هایی که استفاده می‌کردند، یا مواد مخدری که می‌فروختند، یا شیوه‌ی فروش آن‌ها، دلیلشان و چگونگی انجامش صحبت می‌کرد، این حرف‌ها با جزئیات دقیق، دانش عمیق و صمیمیتی بی‌نظیر همراه بود. فکر می‌کنم همین باعث شد سریال عالی شود و آن شخصیت‌ها این‌قدر باورپذیر و جذاب شوند. واقعا برای من جالب و یک راه موثر و احساسی بود تا دوباره با دوستم ارتباط برقرار کنم.

منبع  : مجله مایکت

برای مشاهده کامل مطلب کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *