۱۴۰۴/۰۹/۰۹

به گزارش روزپلاس، شاید تجربه مهاجرت طی چند ساله گذشته به واسطه اتفاقات مختلف و شرایط اقتصادی حال و هوای پررنگتری به خودش گرفته باشد. چیزی که در نهایت باعث میشود تا آدمها با رؤیای یک زندگی بهتر از جایی به جایی دیگر بروند. ولی همه ترک وطن کردهها یک زخم مشترک همیشگی در دل دارند آن هم زخمی به نام «دلتنگی برای وطن» کسانی که شاید در تنهایی خودشان این شعر شفیعی کدکنی را با خود زمزمه میکنند: «ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها… در جعبههای خاک… یک روز میتوانست همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست…» اما مهاجران سرزمین ما چند دستهاند آنهایی که آن را یک سفر کوتاه میدانند برای کسب علم و مهارت تا باز به آغوش میهن برگردند، دسته دوم آنهایی هستند که برای یک زندگی طولانی ترک وطن میکنند اما تا همیشه خودشان را مسافری قدیمی میدانند که حتی با وجود گذر سالهای طولانی در نهایت خاک سرزمینشان را به آغوش خواهند کشید و هرازچندگاهی به آن سر خواهند زد. ولی در میان این گروهها دسته سوم از همه سرنوشت غمانگیزتری دارند کسانی که با سودای روزگار بهت به آنها هم ابا دارند تا جایی که برزو ارجمند در جایی از گفت و گویش میگوید: «صادقانه دلم برای خیلی چیزها تنگ میشود، برای کارم، برای رفقایم، برای شمال، اما اینکه پشیمان باشم، نه پشیمان نیستم… من همین حالا به بعضی از دوستانم میگویم که بیمعنیترین آدم آمریکا هستم… من واقعاً در اینجا بیمعنا شدهام… خیلی کارهای عجیب و غریبی اینجا کردهام که اصلاً نمیخواهم راجع به آن حرف بزنم کارهایی که اصلاً باورم نمیشود که آنها را انجام دادهام» از طرف دیگر احسان کرمی هم طی گفت و گویی ضمن شکایت از حمایت نکردن خارج نشینان از جریان اپوزسیون و ایرانیهای ساکن آمریکا، میگوید «این کار به لحاظ مالی تبعات سنگینی برای من داشت. من در ایران خواننده گروه نوشه بودم، بازیگر دو سریال خوب شبکه نمایش خانگی بودم و مهمترین استیجهای فرهنگی آن مملکت را من اجرا میکردم و با آرامش و آسایش کامل پولم را در میآوردم… در آمریکا زندگی کردن شوخی نیست….من اینجا سه سال به دنبال اسپانسر گشتم… یک قسمت پرشمار از ایرانیان ساکن آمریکا هر چی بدی از آمریکاییها و ایرانیها بوده را در خود جمع کردند…»
